والا سيزده ما که بدر نشد اما اميدوارم که مال شما بدر شده باشه. در هر صورت بنظر ميرسه که سيزده آقای بقايی بدر شده. بخوانيد حرفهای ايشون رو در باب سيزده بدر در مصاحبه با هفته نامه اميد جوان.
هفته نامه اميد جوان در شماره پايان سال خود گفتگويی خواندنی با آقای محمد بقايی، پژوهشگر حوزه انديشه و تاريخ، دارد که روشنگر بسياری نکات تاريک درباره سيزده به در است و درباره اين موضوع بحث می کند که آيا سيزده به در اساسا به نحوست ربط دارد يا نه. اين گفتگو حاوی نکات دقيق و باريکی است که می تواند علاقه مندان را به کار آيد. چکيده آن را در اينجا گزارش می کنيم.
خبر نگار « اميد جوان » پس از مقدمه ای که برای مصاحبه نوشته، يک راست به سراغ اصل مطلب می رود و همان ابتدا می پرسد که « اين همه عناد با سيزده نوروز چرا بايد باشد و ناشی از چيست؟ ».
آقای بقايی می گويد: عناد تنها با سيزده نوروز نيست، با ديگر آئين های نوروزی نيز هست. منتها با اين يکی بيشتر است. زيرا شور و شادی و نشاط و سرور بسيار با خود می آورد و چون برخی با شادی مخالفند می خواهند آن را از ميان ببرند ولی اين شدنی نيست زيرا آدمی طالب شادی و وجد و سرور و نشاط است.
مصاحبه شونده می افزايد: نشاط عامل تحرک، پويايی و خلاقيت است. در هر جامعه ای که شادی بيشتر باشد، خلاقيت و ابتکار بيشتر است. ايرانيان باستان از هر عاملی برای ايجاد شادی در زندگی خود بهره می گرفتند و به همين سبب در شمار جوامع خلاق و پيشرو بوده اند.
به گفته او در سر لوحه اغلب کتيبه های هخامنشی، آفرينش شادی برابر با آفرينش زمين و آسمان دانسته شده و در آنها گفته شده: « بغ بزرگ است اهورا مزدا که زمين را آفريد، که آسمان را آفريد، که شادی را برای انسان آفريد... »
در فرهنگ ايرانی صحبتی از نحوست ۱۳ نيست. نياکان ما به خلاف اروپائيان و اعراب عدد ۱۳ را فرخنده و خوش يمن می دانستند. ابوريحان بيرونی در کتاب آثارالباقيه، آنجا که از مردم ايران باستان سخن می گويد به روزهای سال اشاره می کند و درباره سيزدهم فروردين می نويسد ايرانيان باستان هر روز از ماه را به نامی می خوانند و سيزدهمين روز ماه « تير » ناميده می شود و « تير » نام فرشته ای عزيز و نام ستاره ای بزرگ و نورانی و خجسته است. بنا براين نمی تواند نحس بوده باشد.
خبرنگار می پرسد پس چرا می گويند « سيزده به در»؟ آيا تغيير اين نام به « روز طبيعت » در جهت خرافه زدايی نيست؟
آقای بقايی پاسخ می دهد: خير! اين تغيير در جهت حقيقت زدايی است. در جهت قلب تاريخ است و تحريف واقعيت. سيزده نحس نيست تا آن را « در » کنند. اين کلمه در اين ترکيب به معنای « خارج کردن »، « بيرون کردن » و « در کردن » نيست، بلکه مقصود از « در »، دشت و دره است و سيزده به در يعنی رفتن به در و دشت که به هيچ روی ربطی به نحوست ندارد.
آقای بقايی در توضيحات خود از يک افسانه تاريخی هم ياد می کند که مورد علاقه همه ايرانيان است.
« بخصوص که بر اساس اساطير ايرانی در اين روز، سرحد ايران و توران با تير انداختن آرش مشخص می شود. به اين معنا که ميان افراسياب که بر شهرهای ايران مسلط شده بود و منوچهر که در قلعه ترکستان متحصن گرديده بود، صلح می افتد و اين دو موافقت می کنند که يک تن از لشکر منوچهر با همه توان خود تيری بيندازد و هرجا که آن تير فرود آمد مرز دو کشور باشد ».
« آرش تيری از قله دماوند می افکند که در کنار جيحون فرود می آيد و به اين ترتيب ايرانيان در تير روز از تيرماه که آن را « تيرگان » می خوانند از محنت رهايی می يابند. به همين سبب در اين روز جشنی برپا می داشتند که همچون مهرگان و نوروز خجسته ومبارک بود ».
بنابراين اصلا خرافه ای به نام نحوست سيزده وجود ندارد که بخواهند آن را بزدايند بلکه بايد حقيقت اين سنت را بيان دارند که نمی دارند. خرافه زدايی در اين است که اين خرافه وارداتی را از آئين سيزده نوروز بزدايند.
به عقيده آقای بقايی حقيقت اين است که اصلا بحث بر سر خرافه زدايی نيست، بحث برسر « سيزده به در » زدايی است.
وی آنگاه تحليل جالبی از سبزه گره زدن بر اساس اساطير ايرانی به دست می دهد:
« نخستين انسانی که از عالم مينو به زمين فرستاده شد کيومرث بود. او زمانی که در جهان مينو بود ناميرا بود. ولی به زمين آمد تا دين اخلاقی خود را به اورمزد ادا کند و ياور اورمزد باشد.
اهريمنی از وجود کيومرث آگاه می شود و ماده ديوی را مأمور می کند تا او را مسموم سازد. کيومرث در سی سالگی از جهان می رود. پس از چهل سال از تخمه او دو ساقه ريواس به هم پيچيده می رويد. چندان به هم پيچيده که نمی شد يکی را از ديگری باز شناخت.
اين دو گياه اندک اندک به شکل انسان در می آيند. يکی زن است که « مشيانه » نام دارد و ديگری مرد است که « مشيه » ناميده می شود. اين هردو کلمه به معنای « ميرا » و « آفل » است.
اين دو انسان ( آدم و حوا ) نخستين پدر و مادر همه آدميانند. گره سبزه در سيزده نوروز اشارتی است به اين واقعه و يادآور دوساقه ريواس.
Wednesday, April 03, 2002
شکر خدای تعالی را که جوايز اسکار اين سال فرخنده نيز به رهپويان عالم عالی سيم نما نصيب گشت. بارلاها ما را نيز به اين موهبت آسمانی منور بفرما. الهی اميد.
Tuesday, April 02, 2002
نگاهى به زندگى و هنر بيلى وايلدر: کمدى هايى با انتقاد گزنده اجتماعى
بهنام ناطقى (راديوآزادى):
امروز در مجله نيويورک، نگاهى به زندگى و هنر بيلى وايلدر، فيلمنامه نويس و کارگردان بيش از ٢۵ فيلم از جمله مشهور ترين فيلمهاى کمدى - انتقادى سينماى هاليوود که هفته گذشته از جهان رفت.
نقد گزنده اجتماعى و جسارت اخلاقى در سينماى بيلى وايلدر.
بيلى وايلدر، فيلمنامه نويس و کارگردانى که دوره اى طولانى از شکوهمندترين دوره هاى سينماى هاليوود از آن او بود، کارگردانى که شخصيت هاى ماندگار براى هنرمندانى چون مريلين مانرو، جک لمون، شرلى مک لين و والتر ماتيو آفريد و لحظه هاى فراموش نشدنى هاليوود را به نام خود ثبت کرد، هنگامى که چهارشنبه شب درمنزل خود در به ورلى هيلز در جنوب کاليفرنيا و به فاصله نيمساعتى هاليوود از دنيا رفت، ٩۵ ساله بود. نزديک يک قرن زندگى بيلى وايلدر دوره پيدايى و شکوفايى و رشد و جهانى شدن سينماى حرفه اى در جهان است که خود او در ساختن و به وجود آوردن آن نقش بزرگى داشت. وايلدر در طول حرفه طولانى خود در هاليوود، ١٢ بار نامزد دريافت جايزه اسکار بهترين فيلمنامه نويسى، ٨ جايزه اسکار براى بهترين کارگردانى و يک جايزه اسکار براى بهترين تهيه بوده است.
تمام ٢۵ فيلمى که او نوشت و کارگردانى کرد، از کمدى هاى عشقى رومانتيک گرفته تا ملودراماهاى اشک انگيز و آثار جنايى پليسى، از طنز گزنده انتقاد اجتماعى پربار شده اند. خلاقيت بيلى وايلدر از فيلمسازى فراتر مى رود. بيلى وايلدر انواع تازه اى از سينماى هاليوودى با فيلم هاى خود به وجود آورد که بعد از او و هنوز بر اساس الگويى که او به وجود آورد ساخته مى شوند و ستارگانى را در سينما با آثار خود تعريف کرد که بعد از او به سينماى آمريکا هويت و شخصيت بخشيدند. به عنوان مثال، وايلدر با فيلم خارش هفت ساله يا سون ير ايچ براى اولين بار کشش جنسى يک مرد زن دار را موضوع يک فيلم سينمايى قرار داد و از مريلين مونرو، هنرپيشه اى که به تازگى شهرت يافته بود، چهره اى جاودانى به وجود آورد.
بيلى وايلدر در سال ١٩٤٤ با فيلم "غرامت مضاعف" يا "دابل ايندمنيتى" براساس داستانى جنايى از ريمموند چندلر، فيلم سياه را تعريف کرد و با فيلم "تعطيل آخرهفته گمشده" يا لاست ويکند در سال ١٩٤۵ نخستين خيره کننده سينمايى از الکلسيم را خلق کرد و در سال ١٩۵٠ با فيلم سان ست بولوار ژانر ملودراماى هاليوودى را شکل بخشيد. فيلم سابريناى او با شرکت ادرى هپبورن که در سال ١٩۵٤ تازه در هاليوود کشف شده بود، کمدى عشقى موقرى بود با زمينه هاى اجتماعى که داستان عشق دختر باغبانى را بازگو مى کرد با پسر يکى از ثروتمندترين خانواده هاى نيويورک
وايلدر که پيش از ظهور هيتلر با فيلم هاى نئورئاليستى جسورانه در آلمان مشهور شده بود يکى از اولين از ١۵٠٠ سينماگر آلمانى بود که به آمريکا مهاجرت کرد. بعضى از آنها مثل اتوپرمينگر و فريتس لانگ در آمريکا به شهرت و اعتبار رسيدند اما آنها کارگردان، هنرپيشه يا فيلمبردار بودند که کارشان به زبان نياز نداشت. موفقيت وايلدر دراين بود که هرچند هنگام ورود به آمريکا زبان نمى دانست، تنها هنرمند آلمانى بود که توانست به عنوان نويسنده به هاليوود راه پيدا کند. کمپانى ام جى ام هاليوود او را با نويسنده اى به نام چارلز بکت که خلق و خوئى کاملا متفاوت داشت تيم کرد و اين دو از سال ١٩٣٦ تا ١٩۵٠ به مدت ١٤ سال با هم کار کردند و فيلمنامه هاى آنها بارها نامزد دريافت جايزه اسکار شد. وايلدر که از رفتار فيلمسازها با فيلمنامه هاى خود دلشاد نبود، سرانجام موفق شد نظر مديران هاليوود را جلب کند که فيلمى به او براى کارگردانى بسپارند و برخلاف انتظار همه که از او انتظار يک فيلم هنرى را داشتند، وايلدر با يک فيلم تجارى به نام "بزرگ و کوچک" د ميجر اند د ماينر به بازار آمد که در آن جينجر راجرز نقش زنى را بازى مى کرد که به خاطر خريد بليط ارزان قطار خود را ١٢ ساله جا مى زد و رى ميلاند عاشق او مى شود. سينماى وايلدر در دهه ١٩٤٠ شکل گرفت و در دهه ١٩۵٠ او يکى از پرخواهان ترين کارگردان هاى هاليوود بود که در فيلم هاى مکرر نقش هاى کمدى فراموش نشدنى براى بازيگران بزرگى چون جک لمون، مريلين مانرو و شرلى مک لين به وجود آورد. آپارتمان اولين اين فيلمها بود که وايلدر آن را تهيه هم کرد و ديگرى، فيلم ايرما خوشگله يا ايرما لادوس بود، يک کمدى عشقى پر تحرک در باره عشق يک آمريکايى به زنى در محله بدنام پاريس.
بعد از جداشدن از چارلز براکت، همکار فيلمنامه نويس خود وايلدر يک تيم فيلمنامه نويسى با اى ال دايموند تشکيل داد که نخستين محصول آن فيلم "عشق در بعد ازظهر" لاو اين د افترنون در سال ١٩۵٧ بود با شرکت گرى کوپر. فيلم بعضى ها داغش را دوست دارند با شرکت مريلين مانرو محصول اين همکارى دراز مدت است.
اکثر فيلمدوستان بيلى وايلدر را با فيلمهاى درخشانى به خاطر مى آورند که با شرکت مريلين مونرو ساخت. نخستين اين فيلمها خارش هفت ساله بود، داستان عشق ممنوع مرد زن دارى به يک دختر جوان. اهميت اين فيلم سواى جسارت اخلاقى که در زمان رواج سانسور شديد اخلاقى در سينماى آمريکا در ساختن اين فيلم به خرج داد، وايلدر در اين فيلم جاذبه جنسى معصوم و مقاومت ناپذير مريلين مانرو را در محور فيلم قرار داد و شخصيتى را تعريف کرد که مريلين مونرو تاکنون با آن شناخته مى شود. عکس مشهور مريلين مونرو در حالى که باد دامن سفيد او را بالازده است، عکسى که به يکى از يادبود هاى سينماى هاليوود تبديل شده است، مربوط به صحنه اى از اين فيلم است. کمدى عشقى در کار وايلدر با کار هاى درخشانى مثل "بعضى ها داغش را دوست دارند" سام لايک ايت هات، تکرار شد که در آن مريلين مونرو نقش يک خواننده بى پول را بازى مى کند که عاشق نوازنده فقيرى مى شود که نقش او را جک لمون بازى مى کند و باهم از دست گانگسترها فرار مى کنند. وايلدر در اين فيلم يکى از با احساس ترين مريلين مونرو را از او گرفت در يکى از آخرين فيلم هايى که مريلين مونرو پيش از مرگ خود بازى کرد.
از فيلم هاى عمده ديگر بيلى وايلدر بايد از فيلم روح سنت لوئيس با شرکت جيمز استيوارت در نقش چارلز ليندبرگ اسم ببريم و همچنين فيلم صفحه اول که در سال ١٩٧٤ والتر روايت جديدى از آن ساخت با شرکت والتر ماتائو و جک لمون.
هنگامى که در سال ١٩٨٢ انجمن فيلم مرکز هنرى لينکلن نيويورک، برگزار کننده جشنواره بين الملى فيلم نيويورک از بيلى وايلدر تجليل کرد، بيلى وايلدر گفت مايل نيست از او به عنوان يک مولف سينما ياد شود با اينکه در بسيارى از فيلم ها تهيه کننده، کارگردان و فيلمنامه نويس خودش بود، کار خود را "مولف" نمى دانست و با لحن شوخ هميشگى خود گفت کار من اين است که نگذارم تماشاگر در سالن سينما به خواب برود. اگر بشود تماشاگر را دو ساعت سرگرم کرد و کارى کرد که بعد از بيرون رفتن از سينما ١۵ دقيقه در باره فيلم صحبت کند، من راضى ام.
بيلى وايلدر در کار سينما سبکى طبيعى داشت و معتقد بود که با زواياى غيرعادى دوربين و قطع هاى سريع نبايد به ياد تماشاگر انداخت که دارد فيلمى را تماشا مى کند. بهترين کارگردان از نظر وايلدر کسى است که با ترفند بتواند خود را از تماشاگر پنهان کند نه اينکه خود را به رخ تماشاگر بکشد.
بهنام ناطقى (مجله نيويورک)