تو گوشهای از اين پهنه گسترده دنيای وهم پيدا کردم اين چند سطر رو که هميشه خودم بهش فکر کرده بودم. چی ميشه اگه تعدادی اصطلاخ های ايرانی رو به فرنگی ترجمه کرد. متن رو با کمی دستکاری اينجاببينيد:
قربون قد وبالات.
I die for your height and top
سرمو خورد!
Ate my head
دم درآورده!
He has grown a tail
بروی چشم!
On my eyes
تکليف من رو روشن کن.
Light up my homework
خودت رو نزن به کوچه علی چپ!
Don't hit yourself into left Ali Street
مرگ من!
To my death
خوردم زمين پدرم دراومد.
I ate the ground and my father came out
مرده شور ببرتت!
Take away the person that washes your dead body
گليمت رو از آب بکش!
Pull your carpet out of the water
انقدر سخت بزنمت که برق از چشمات بپره!
I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes
خرش از پل گذشته.
His/Her donkey passed over the bridge
چه خاکی به سرم بريزم؟
What kind of dirt should I put on my head
مرغ همسايه غازه!
The neighbor's chicken is a goose!
ازدواج هندونه نبريده است!
Marriage is an uncut watermelon!
خوشی زده زير دلش!
Happiness has been hitting you under the belly
کرم نريز!
Don't drop worms
Thursday, May 01, 2003
اي خردمند عاقل ودانا قـصه موش و گربه برخوانا
گربه اي بود پرخور و گنده تيز چنگ و پلـنگ دندانا
شكـمش مثل تبل تو خالي نعره اش مثـل باد و توفانا
× × ×
رفـت روزي كنار لانه مـوش از براي شكار موشانا
موشي آمد ز لانه اش بيرون عصباني چو شير غرّانا
گفت ، كو گربه تا سرش بکنم پوستش پر كنم زكاهانا
من گربه چو فيل و فنجانيم موش فيل است و گربه فنجانا
گربه اين را شنـيد و ساكـت بود تيز ميكرد چنگ و دندانا
× × ×
ناگهان جست وموش رابگرفت موش بيچاره شد هراسانا
تـوي چنگال گربه گيـر افتاد چون اسيري به كنج زندانا
گفت كاي گربه، من غلام توام تو رئيسي و بنده دربانا
تو بزرگي و من خطا كارم تو خردمند و بنده نادانا
گربه گفـتا ، دروغ كمـتر گوي نخورم من فريب تو جانا
ميشنيدم هر آنچه مـيگفتي زير پله كنار ايوانا
حال چون تو چـنگم افتادي ميكني آخ و واخ و افغانا
× × ×
گربه آن موش را بكشت و بخورد رفت در خانه اش خرامانا
با دروغ و ريا و مكـر و فريـب ظاهرش خسته و پريشانا
دست و رو را بشــتست تا آرنــج گريه ميكرد مثل بارانا
كه حـتدايا مرا ببـخش و بكش شدم از كار خود پشيمانا
بار الــها كه توبه كردم من دگر ندرم موش را به دندانا
مــمبعد جاي موش خواهم خورد نان و چاي و پنير و ريحانا
آنقـتدر لابه كـرد و زاري كـــرد تا بحدي كه گشت گريانا
× × ×
موشكي بود گوشه اي پنهان زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شـد عابد و زاهد و مسلمانا
اين خبر چون رسيـد بر موشــــان همه گشتند شاد و خندانا
× × ×
هفت موش بزرگ برجستند كاسب و كارمند دهقانا
هر يكي هديه اي فراهم كرد اوّلي گوشت سينه و رانا
دوّمــي سيــني پفـــك نمكي سوّمي بيسكويت ويتانا
چهارمي پاكت پر از شكلات پنجمي تخمه هاي ژاپانا
شـشمي ماهي قـزل آلا هفتمي جوجه هاي بريانا
گربه وقتي كه هـديـه هـا را ديـد گفت به به از اين رفيقانا
ظرفـها را يكي يكي بدهـــيد تا ببينم چه هست در آنا
موشكان جمله پيش ميرفتـند تنشان همچو بيد لرزانا
× × ×
ناگهان گربـه جست بر مـوشان چون مبارز به روز ميدانا
پنج مـوش بزرگ را بگرفـت كاسب و كارمند دهقانا
دو بدين چنگ و دو بـدان چـنگال يك به دندان ، چو شير غرّانا
دو موشي كـه جان بـدر بردند زود رفتند پيش موشانا
× × ×
كه چه بنشــسـتيد اي مـوشـان ظلم و جورش شده دو چندانا
پنـــج مــوش بزرگ را بـدريـد گربه با چنگ هاي برّانا
موشها شور و مشـــورت كردنـند عهد بستند و شرط و پيمانا
كه بياينـد پيــش حاكم خـــود تا بگيرند ز گربه تاوانا
× × ×
حاكم موشها جواني بـود صاحب اسم و رسم و عنوانا
موشـــها آمدنـد زاري كنان كه شده گربه آفت جانا
سالي يـك دانه مـيگرفت از ما حال ، حرصش شده فراوانا
اينـزمـان پنج پنج ميگيـرد هست ظلمش بدون پايانا
× × ×
گفت درسي به گربه خواهـم داد كه شود داستان به دورانا
ظرف يك هفته لشكري آراسـت از صفاهان و يزد و كاشانا
× × ×
موشكي جست و برد اين پيـغام نزد گربه به شهر تهرانا
يا بيا پايتخـت در خدمت يا آماده باش جنگانا
گربه گفـتا برو به موش بگو كه مرا از خودت مترسانا
بعد از آن لشكـري فـراهم كــرد گربه هاي شرور و شيطانا
× × ×
نيــمه شـب در مـيـان تـاريـكي حركت كرد به سوي ميدانا
لشكـر مـوشـها ز راه كوير لشكر گربه از كهستانا
جنـگ مغـلوبه شـد در آن وادي كشته از هر طرف دوچندانا
آنقدر موش و گربه كشته شدنـد كه نيايد حساب ، آسانا
موشـكي اسـب گـربه را پي كرد گربه شد سرنگون ، ز زينانا
× × ×
موشـهـا دسـت و پاش را بستند با تناب و كلاف و ريسمانا
حاكم موشـها سـوار بـه فيــل گشت از حال گربه پرسانا
گـــربه را دســت بستـه آوردنـد گيج ومبهوت و مات وحيرانا
موشـها دور گـــربـه حلقـه زدنـد همه در انتظار فرمانا
مـوش گفـتا بـدارش آويــزيـد پيش از آنكه شود گريزانا
× × ×
ريسمـاني به گردنـش انـداخت موشي از موشهاي ايرانا
گـربه بـا آنهـمه بيـا و بــرو رفت بالاي دار و مردانا
هست اين قصّه عجيب و غريب اقتباس از عبيد زاكانا
از اين قصّه موش و گربه زيبا مدّعا فهم كن پسر جانا
غرض از موش و گربه بر خواندن گول زدن بود و خندان
Monday, April 07, 2003
بنده زنی گرفتم که دختری بیست ساله داشت، روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادر زنِ پدر شوهرش شد.
مدتی بعد دختر زن من که مادر خوانده من هم بود، پسری زایید و اسمش را چنگیز گذاشتند. چنگیز برادر من شد، چون پسرِ پدرم بود از طرفی برادرم نوه من هم شد، چون نوه زنم بود و من در واقع پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم.
مدتی بعد همسرم پسری زایید، و ار آن روز به بعد مادرم ، یعنی زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و هم مادر بزرگ او شد، در صورتی که پسر من هم برادر مادر بزرگش و هم نوه او بود.
از طرفی چون مادر فعلی من ، یا همان نوه من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشود، پس من خواهر زاده پسرم شده ام ، ضمنا من پدر بزرگ خودم هستم پس پدرم همان برادرم است ، در صورتی که پدرم نوه من است!
روايت ازپيام