Wednesday, May 10, 2006

مد و مه

این کار«مد و مه» گلستان رو تعریفش رو زیاد شنیده بودم.


مد و مه یا لیهین؟  

اگر قصد خوندنش رو دارید منصرف بشید. البته اگر براتون حرفهای روشنفکری دهه چهل ایران جالبه به یه بار خوندن میآرزه. اگر نه، یکی از کتابهای یه نویسنده امریکایی به اسم لیهین[Lehane] رو بخونید - که به فارسی هم ترجمه نشده تا بجای شنیدن اهن وتلپ‌های روشنفکری از کتاب خوندنتون لذت ببرید. اگر میخواید داستان قشنگی از گلستان بخونید «اسرار گنج دره جنی» یا «جوی و دیوار و تشنه» رو بخونید که به وقت گذوشتنش میارزه.

Saturday, March 25, 2006

بهار نیآمد

امروز هوا ۱۰ درجه زیر صفر بود. برف و یخ هنوز فرمانروای طبیعت زیبا و خشن شمال است.شاملو بی‌صله میخواند ومن از نسب خویش بی‌نصیب. بهاری که نیآمد و نوروزی که بر درگاه پنجره ماسیده، با سبزه بیطراوتش و ماهی بیجانش. ودلی که این بیجانی و بی‌طراوتی را با عشق روز نو تاب میآورد و غمی تاریخی بر تاریخی که جز از برداشتن سنت خویش بی دار و دود نمی‌خواست.

عساكر دستور يافتند هر جا فارسي ديدند که شال نو بر شانه انداخته يا كودكان رانقل و كشمش مي‌دهد و سكه‌اي به تهنيت عيد، يا اگر از پس روزني سيني ديدند كه سبزه گندم و جو و ذرت از آن سر بركرده، يا عطر سنبل در كوچه‌اي مستشان كرد و يا بر بامها ديدند بنفشه كاشته‌اند به هوش باشندكه اينها از آثار نوروز گبران است پس وقت ضايع نكرده جامه‌هاي نو بدرند، كودكان را تازيانه زنند،‌ گلها را لگدكوب كنند، سبزه‌هارا به جوي ريزند. كه اين مردم را اگر مجال دهند تا نوروز و عيد آتش ـ چهارشنبه سوری ـ كه مظهر پرستش آتش از سوي گبران است، و سده و ديگر رسوم گبران را برپا دارند زودباشد كه به عهد اجدادي برگردند و كفر از سر گيرند. درنگ نبايد كرد. مجالشان نشايد داد كه اينها به جادوي آتش و سنبل و شكرپاره مي‌خواهند فرزندان خود را بار ديگر به ضلال ـ گمراهي ـ بكشند
برگرفته از تارنمای نوری زاده

بهار نیآمد، دل من هم شاد نشد. گویی اما جوانه‌های گندم در تاریکخانه دل راهی به آفتاب یافته‌اند.

Tuesday, February 21, 2006

آسمان شب


آسمان شب
ویدیو از میرزا
اینهم آسمان ابری ما برای رفقایی که پرسیدند از احوال ما!

Thursday, December 29, 2005

برا ای آفتاب ای توشه امید

يه حساب دودوتاچهارتا گوشی زو داد دستم. نیمی از زندگی من تو فرنگ بسر شده. بقول بابای خدابیامرزم وقتی که داستانهای شگفت زندگیش رو برام تعریف میکرد: « انگار دیروز بود.» سبز و جوان و دلگیر از بیداد زمان با سیصد دلار امریکایی خاک ولایت را به ناچاری سوار بر ارابه ایران پیما ترک کردم. همراهان من گرچه همه سیز و جوان نه، دلگیر اما بودند و میدانستند که دلتنگ خواهند شد. من نه می‌خواستم ونه می‌توانستم دریابم که دلتنگ خواهم شد. اما شدم. و با آن دلمردگی زمستان‌های سرد شمال آمد که مثل درد کلیه پدر مزمن شد و هر زمستان آمد. درمیانه این دلمردگیم چون زمستان است و آسمان پیدا نیست و روز مجالی بیشتر از چند ساعت ندارد و آفتاب پنهان.
و دعاهای من که هر روز تکرارشان میکنم - برآ ای آفتاب ای خوشه خورشید، برآ ای آفتاب ای توشه امید - بی‌اثر و پروردگار دیر مدتی است که از این جغرافیا رفته است و گاها در میانه تابستان و برای خالی نبودن عریضه سرکی به آن میکشد.
دلمرده‌ام و خورشید بامن نیز مرده. بیچاره نیما. یکسره روی زمین ابری است.

Friday, December 23, 2005

دمکراسی، غیرت و خودفروشی دختران ایرانی

خود سانسوری هم غریب پدیده‌ای است. هم الان یک پاراگراف رو که نوشته بودم پاک کردم تا برام مایه دردسر نشه. حالا گیج موندم که از کجا شروع کنم. اینهم از مزایای جهان‌سومی بودنه. بگذریم.





در چند ماه اخیر با مستند ناهید پرشون و پیش از اون کار آقای ده‌نمکی مسیله خودفروشی یا بعبارت مذهبیش فحشا در بین بلاگر‌های ایرانی گرم شده است. همه به پدیده خودفروشی یا با عینک ملیت و عجم و عرب تگاه میکنند و یا لنز سبز غیرت را بر چشم میزنند. فارغ از اینکه خودفروشی گذشته از لقبش، -کهنه‌ترین شغل روی زمین- بخش جدایی ناپذیری از دمکراسی غربی است. زمینه رشدش سرمایه‌داری است و در بسیاری از دمکراسی‌های غربی به عنوان شغل قانونی پذیرفته شده است. نمی‌خواهم به زمینه‌ها و پیشینه و یا دلایل خودفروشی بپردازم که مورد این نوشته نیست. پرسش اما اینست که چگونه حضرات دمکراسی غربی را گرامی دارند اما با پیامدهایش با رگ گردن برخورد میکنند؟
بسیاری از ایرانیان مستند ناهید پرشون را نوعی پرخاش شخصی ایشان به خود تلقی کردند. میپرسم شما اگر زندگی دو زن معتاد روسپی را در نیس، لندن، آندلس یا نیو‌اورلین به تصویر یکشید آیا تصویری بهتر یا زیباتر از دختران شیرازی مستند ناهید پرشون ارایه خواهید داد؟ پاسخ این پرسش با شما، واقعیت ایران اما این است که با سرانه ۲۵ ساله جمعیت ایران و رشد کمی آن در بیست سال اخیر، عدم امکان ازدواج و درآمد سرانه ۷۰۰۰ دلاری در سال که نابرابر تقسیم میشود، باید به انتظار افزایش و گسترش خودفروشی در ایران بود. تن نیز مانند دیگر کالا‌ها بر اساس قواننین بازار ارایه میشود. عرضه و تقاضا. برای افزایش سرمایه صادرات یکی از گزینه‌هاست. چون پسته میتوان خودفروشی را هم صادر کرد. نشانه آن همه کشورهای سابق اورپای شرقی است.
جان‌کلام اینکه خود فروشی را در ایران رو به توسعه تنها با توسعه و تقسیم عادلانه سرمایه میتوان درمان کرد. تمامی آن هم قابل درمان نیست چه نیاز بیمار گروهی در جامعه عرضه خودفروشی را عملی میسازد. برای اثبات این نظر نیاز به دلایل فراوان نیست همین بس که در ایران علیرغم مجازات سنگین برای خرید و فروش سکس، بازار خودفروشان داخلی گرم است و فیلمهای سکسی ایرانی دست بدست میگردد. این نیاز تنها به موقعیت اقتصادی افراد در جامعه هم مربوط نیست. چنانچه در کشورهای مرفه شمال اورپا نیز این درد را چاره نیست.
آقایان دمکراسی غربی بدون بازار خودفروشی ممکن نیست. پس تصمیم خود را بگیرید.