Sunday, July 31, 2005
Friday, July 29, 2005
خشت یا آینه
چگونه سپری میشود این روزگار ما؟ چگونه میتوان راست بود و ترس از مرگ و بیچارگی و سومجهانی را برید و بی دغدغه پیامدها و حرفها بر خط پرگار نهاد و خود بود و آینه؟ بی خواست دیگران پسندیدنت و نپسندیدنت. برای تهی کردن رسوب روزها از جدار جان. برای گفتن نه شنیدار یافتن. از ارزشها گذشتن و گریزیدن و گاه از نرمی چمن در زمینی که دیگر بیگانه نیست و خانه هم نیز، گفتن. ترس من از دیگران نیست دریافتنم چندی پیش که ترس مرا خود است. پیامدها را اما چاره نیست. خویش بودن پیامد آورد لیک اما پیامد نبودن افزونتر است و هراسناکتر.
گزینه من روشن است، شما نیز بدانید که آینه خوشتر از خشت است و زین پس در این اوراق جز آینه نخواهید دید که خشت نبشتن از نانبشتن پستتر است. و دیگر خشت بر بنای این عمارت شیشهای جز از جنس آینه نبینید و نهراسید اگر خویش دیدید. که خویش منم و آینه هم نیز.
Sunday, June 26, 2005
دماغ سوخته در میانه تابستان
روز وسط تابستون بود. تعطیلی عمومی. تو اینروز خلقالله میزنن به کوه و دشت و با سنتهای باستانی و غیر مسیحی خودشون صفا میکنن. بزرگترین جشن ملی سویدیها. روز جمعه روز انتخابات هم بود. از یه طرف باید با بچهها میرفتیم یه کلبهای به فاصله صدکیلومتری استکهلم و از طرف دیگه روز انتخابات - دور دوم - بود و این وظیفه شهروندی بدجوری به ما فشار میآورد.. نهایتا تصمیم گرفتم که بچهها رو بذارم تو ماشین و صبح زود برم سفارت اول رای بدم و بعدش را بیفتیم طرف کلبه. هم فال هم تماشا. با خودم هم فکر کردم که اگه زود برم احتمالا حضرات کمونیست ها هنوز خوابن و با خیال راحت میتونم برم رایم رو بدم و بچههام هم سیوالات سخت ازم نخواهند پرسید. همه محاسبههای من باد شد و رفت هوا وقتی رسیدم دم سفارت. ما که از ترس مار غاشیه به افعی پناه آورده بودیم و به رای دادن به رفسنجانی هم راضی شده بودیم با کلی مارمولک حزب کمونیست سر راهمون مواجه شدیم.
بعد از شنیدن کلی بد و بیراه رسیدیم رسیدیم به سفارت و رای رو توسط پریسا خانم انداختیم تو صندوق.
بعدش راهی ده شدیم. بدون اینترنت و رادیو و تلویزیون با مستراح صحرایی. تو این دو روز جز قدم زدن و خوردن و نوشیدن و دیدن مراسم نیمه تابستون و عکسبرداری کاری نکردیم. اما گاها کنجکاو انتخابات میشدم. 
تو ماشین سر راه برگشت وقتی که رسیدیم به منطقهای که میشد رادیو شنید، رادیو رو روشن کردم. اتفاقا وقت اخبار بود و من با ناباوری شنیدم که احمدی تژاد با برتری ۸ میلیونی ریس جمهور شده.
Friday, June 17, 2005
حکایت خیانت و وطنفروشی امروز ما
پریسا رو گذوشتم کودکستان و گازشو گرفتم بطرف سفارت ایران. روز افتابی قشنگی بود و علیرغم بدحالی و بدخالی دیشب حالم خوب بود. خواستم برموظیفه شهروندی خودمرو ادا کنم. لیدینگو Lidingo اسم جزیرهای است تو استکهلم که سفارت در آن واقع شده. منطقه گردن کلفتها و پولدارآی سویدی. گذر من هم به اونجا معمولا به دلیل سفارت میفته. سفارت توی یه باغ بزرگ در کنار دریاچهای قرار کرفته و جون میده برای شنا و پیکنیک و شراب سرخ. البته تو سفارت معمولا چایی سرو میشه!؟ بگذریم داشتم از حظ تصور این منکرات محضوض میشدم و با انعکاس نور آفتاب تو چمنزارهای کنار سفارت صفا میکردم که منظره چند تا ماشین پلیس حال ما رو برید. درجا فهمیدم. به نزدیک در سفارت که رسیدم یکی از کارکنان سفارت اومد جلو ونیم به خنده و نیم به جد پرسید: برای تظاهرات اومدید یا برای رای دادن. من هم با همون لحن گفتم برای رای دادن. گفت پس ماشینت رو همین جا پارک کن و بیا. ماشین رو که پارک کردم تو بیسیمش گفت: «پیام تحویل بگیرید.» کمی جلوتر یه جوون با ته ریش و خنده اومد به استقبال ما. به فاصله پنجاه متری از او پرچمهای سزخ با شعارهای رنگ و وآرنگ تو آفتاب تازه داغ شده استکهلم میدرخشید. حوالی دویست نفری هم از اعضای حزب کمونیست کارگری ایران؟!! - همونا که تو برلین لخت شدن و چند تایی رو تو ایران انداختن حبس - مشغول حنجره دری و شعار دادن و همچنین تهدید و ترساندن دیگرانی که میخواستند رای بدند، بودند. انتخابات قبلی هم همین داستان بود. به خود من میگفتن که ازم عکس گرفتن و قرار یه کتک مفصلی از طرف حضرات نوش جان کنم. اما فکر میکردم که دیگه پشمشون ریخته و اینبار شلوغش نمیکنن. اشتباه اما از من بود که نرود میخ آهنین درسنگ. خلاصه از شانش ما آقایون و خانهای سوپر مدرن نمیدونستند که سفارت را ورودی دیگهای هم داره. - بنازم به این هوش - من هم که ناخودآگاه از راه دیگه اومده بودم بی دردسر وارد شدم و رایم رو دادم. اما شنیدم که کمونیستهای انقلابی میهن اسلامی ما اینبار با ابزار مدرنتری وارد مضحکه جدیدشون شدن و یه تمام خانمهایی که از کنارشون میگذشتند علاوه بر تهدیدها و فحاشیهای معمول به زبان فرنگی «جنده » نیز میگفتند تا خشم انقلابی خود را با مشت آهنین بر سر رویزیونیستهای لچک بسر ۶۰ یا ۷۰ ساله ایرانی نیز بکوبند. انوقت خر میرن از قبرس میآرن غافل از اینکه دویستآش همینجا تو استکهلم ریخته.
Tuesday, May 31, 2005
بازگویی یک گفتگو
تهران شهر شرنوشتهای غریب است. تقریبا هر با که سوار یه ماشین کرایه میشی یه داستان باورنکردنی میشنوی. یا مسافر یا راننده هر کدام در حیفه داستانی بلند و خیالنگیز با فراز و نشیبی باور نکردنی و شیرین برای گفتن دارند. چنین است حکایت مردمان میهن گل و بلبل.
بشنوید اما حکایت یک شب مهتابی را از زبان نسیم که چنین کرد حکایت با میرزا در شبی در نور شیری ماه:
« راستش چه از قول میرزا و چه کسای دیگه ای که از بلاد فرنگستان اومدند زیاد شنیدیم که:تو ایران هیچ کاری به وقت انجام نمیشه و آدمها ارزش وقت رو نمیدونند اما راستش الان که یه نمونه ی حی و حاضر ش روبروی ما نشسته میبینیم ان میرزای ما خودش از همه پدتره :به صد نفر قول میده وبا صد نفر قرار میز اره ولی کیه که بیاد خلاصه دست به سرکارش توپه و جالب اینجاست که بعدش به ایشون بدهکار هم میشید.»
خب حالا به گویه حافظ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه، حدیث ما بود دراز. نمیدونم حضرت اجل وقتی که این حرفها رو میزد درگیر این نسیم بود یا توفان. میرزا اما با همه لاابالی گری وبیچارهگی و ناتوانی در نه گفتن اما درگیر سخت تندبادی است. هر تو را خواهد از ظن خویش است و هیچکس ترا نپرسد که چونی و میهماننوازی شرقی را مرزی نیست جز خودخواهی و تو مانی و داستان گذشتههای دور کتمان و و ناتوانی تعارف. چاره اما در کوچههای خاکی زشت( که دیگران زیبایش پندارند از بیچارگی) نیست جر این که حدیث بیچارهگی عیان گویی و پی بد قولی و بد عهدی را در راهپلههای همای سعادت ۷۲۴ آمریکایی بر تن مالی که قصه بایکوت پی را در گزند نیآورد.
فکر میکنم ما ایرانیها تو دستور زبان فارسی وازه ای به اسم (نه) داریم که برای شما میرزای عزیز هم تو این میهمان بازی های شرقی کاربرد زیادی داشته باشه.در ضمن مشکل شما جناب میرزا چیز دیگری ست :با اینکه مدت زمانیست از فرهنگ ایرانی فاصله گرفتید اما متاسفانه هنوز درگیر همان رسم و رسومات قدیم و شاید به عبارتی مزخرف ایرانی ها بوده و سخت درگیر تعارف هستید.
در بخار عرق سگی و ماهی که دیگر پشت ابرها پنهان شده و نور شیرینش را بر نسترن نوی حیاط خانه دیگر نمیتابد درگیر تعارف و پاسخیم. دیگر نه پاسخ دادن است و نه پرسش پرسیدن را بایسته. غریب روزگاری است که نوجوانان فرهنگ را زاییده تعارف و تعارف را بی فرهنگی مینامند که هر نسل پاسخ خویش جوید ارز پرسشهای کهنه و پاسخی دارد به پاسخهای دیگران. پاسخ گفتن اما در این دیرشب را مجالی نیست و نیازی هم که بوسههای لبهای جوان بر فیلتر مونتای پیر حکایت از قصهای نو دارد و پا گشای به دروازه مرگ. که مرگ را هر نو نسل شگون داند و نشانی از بزرگسالی، بیخبر از آن که: مرگ اهریمن خو آدمیخوار است. بردباری نشان بزرگسالی و خواب بستری برای رهایی بزرگان. ایشان را اما نمیتوان پرسید که: به کجا چنین شتابان؟ مسخره خوانند ت و با غرور و بایستهگی جوانی بر بازار رسواییت کشانند تا از موی ریخته بر ریش سفیدت ابا داری در پاسخ که دنیا سختگیر است و پیری دیگر نه مایه دوست داشتن و تجربه که گذار شکم بزرگ و تنهایی است. فرنگستان انتظار نوجوانان ایران را میکشد با دشنهای در دست تا بگذرد هر چه مانده از پیران. و پیری ایشان را نیز گذرد و خواب من را آزارد. تا شبی دیگر در بلاد فرنگستان و داستان بیخوابی که اکنون چشمان من خواب را سخت دلتنگ.
