Tuesday, July 20, 2004

عمامه

شايد کساني که در داخل و خارج در ميان دوستان و خويشان خود روحاني و آخوند داشته باشند، برايشان جالب باشد که در مورد خصوصيان اين لباس بدانند.
*****
بستن عمامه فوت و فن دارد. خيلي ها سالها در حوزه ها هستند و نقطه ضعفشان اين است که عمامه بستن را نمي توانند ياد بگيرند. چه بسا مورد تهديد و باج خواهي هاي دوستانه نيز قرار مي گيرند! عمامه را به دو نوع مي بندند، بعضي آن را به دور زانو و بعضي به روي سر. عمامه نوعاً از پارچه وال تهيه مي شود که رايج ترين نوع آنها هندي است. بعضي آن را خيلي بزرگ مي بندند و طبعاً پارچه زيادي مي طلبد و بعضي کوچک تر. به شوخي وقتي عمامه کسي بزرگ باشد آن را نشانه علم بيشتر مي دانستند ولي واقعيت اين است که عمامه بزرگ و کوچک دليل بر هيچ چيز نيست. علاقه و خواست طرف مهم است. من۴  متر پارچه استفاده مي کنم. مهمترين و سخت ترين بخش آن که ممکن است به کمک ديگران هم احتياج داشته باشد، آماده سازي پارچه پهن و تا دادن و گرد کردن آن است که بتوان بصورت يک پارچه گرد و دراز روي سر بسته شود.
قسمتي از بخش اوليه عمامه را بعداً روي کل عمامه مي پيچانند که آن را «تحت الحَنَک» مي نامند.
انصافاً بستن عمامه يکي از مراحل سخت لباس آخوندي است. نقل است که قبلاً براي شناخت روحاني از غير روحاني عمامه وي را خراب مي کردند.
از نکاتي که براي من خيلي عجيب و جالب بود اينکه علماي بزرگ عرب عمامه پيچ دارند. در لبنان که بودم، گاهي صبحها در درس آيت الله فضل الله شرکت مي کردم. هر روز وسط درس، بصورت رسمي يک آقايي عمامه جديد براي آقا مي آورد و آن عمامه را مي برد که آماده سازد. عرب ها هم عمامه را خيلي بزرگ مي بندند.
عمامه سياه را کساني مي بندند که فرزند پيغمبر هستند و سيد و عمامه سفيد را هم ديگران.
در فرصتهاي ديگر در مورد ساير بخشهاي لباس آخوندي خواهم نوشت. معمولاً روحانيون جوان در روز عيدي در منزل بزرگي حاضر مي شوند و بدست آن بزرگ معمم مي شوند که آن را مراسم عمامه گذاري مي نامند.
در روز عمامه گذاري معمولاً بزرگان توصيه هاي اخلاقي براي حفظ شئون روحانيت و رعايت تقوي مي نمايند.
برگرفته از تار نگار ابطحی

Sunday, June 27, 2004

تمام شد گلستان والله المستعان

یمین و یسار و بالا و پایین روزگار بهر ه مان شد و نخواستیم که پرهیزگار بزییم. پرهیزکاری را بزه ای بود و ما باج بزه به هیچ نمیپرداختیم. دریغ اما آرزویمان بر درستی هاو نادرستی های بودن نپایید. دریغ اما که هیچگاه چمنی وباغی ما رانسیب نبود و هیچ پیری از حقایقش با ما نگفت. پرهیزگاری را بر بستر دگرگونی به ستیز خواستیم که ستیز ما با مفهوم پرهیز گاری نبود که ستیز ما گذر نسلی بود با تلقی پرهیزکاری زاهدان . که ستیز ما به پایان، دیگر تلقی را از مفهوم ندانست و پرهیز وناپرهیز را جز جامه ای دیگر به تن اعجوزه روزگار نیافت.
گفتیم راست بنه بر خط پرگار خویش. پرگار اما، دیر وقتی است گم کرده ایم. تن را امان ندادیم در نوجوانی، و بی پایان پروریدم در میانسالی. سیاه و سپید را به خاکستر سرنوشت سوزنده خویش آغشتیم ودر پایان هیچ جز خاکستری بی پایان نیافتیم. شیدایی نوجوانی برهانی شد بر ضدود عشق و توجیه ناکامی.
مگر نه اینکه همه در جو لای پست زندگی غوطه میخوریم. امید نگرسیتن به ستارگان را مگر نه این که چندی از ما با خود همراهند؟ من اما در بستر این جوی بویناک کلان مدتی است آسمان را نگریستم. کلان مدتی است ستاره ای را ندیدم.

Tuesday, June 22, 2004

هوا پسه

چند خبر پیاپی نگرانم میکنه:
۱. عدم پیروزی ایران در بستن پرونده پروژه اتمی خویش. ۲. همکاری اسراییل با کردها و ورود آنان به خاک ایران برای جاسوسی. ۳.جابجایی وتحرک در مرز ایران و عراق توسط سپاه.




۴. بازداشت سه نواچه انگلیسی در اروند رود. ۴. افزایش تلاش های خشونت طلبان امریکایی برای حمله به ایران. ۵. تاکید آیت الله خامنه ای بر غنی سازی اورانیوم و تغیرات در مرکز تحقیقاتی لویزان.

خدا آخر و عاقبت همه رو بخیر کنه.

Wednesday, June 09, 2004

سایه سنگین نوجوانی ‍

هنوز غریبانه پا بر خاک خویش نهادم.نمیهراسم. گویی پا به آستانه بیرنگی میگذارم. این ولایت مرا چکونه میخواند؟ چه میخواهم از این کوچه های تنگ و بچه های پا برهنه؟ از این توپ های پلاستیکی و از این وازه ها؟ چه سنگین است اکنون.
وه چه سنگین است.

اینها حرف های یک نوجوان ۱۷ ساله است. دفترچه خاطراتی قدیمی را برگ میزدم. اینهمه دلتنگی در سالهای نوجوانی. گویی اما دلتنگی آنسالها هنوز سایه ماست و سنگینی اکنون را پایانی نیست. چه آینده و گذشته تنها با اکنون معنا یابند و اکنون ما هنوز سنگین است. تا فردا.

Tuesday, June 08, 2004

آیا دیوار مستراح خانه شیشه ای کدر شده؟

در دوره کودکی زبان فارسی بروی شبکه در سالهای ۹۸ و ۹۹ من دربدر درجستجوی متون فارسی پهنای اینترنت رابا مکینتاش میدویدم. تار نمای حضرت عجل رجوی - مجاهدین خلق - با قلم خاص خودش که قابل اجرا بود بروی مک و پی سی و روزنامه اطلاعات با صفحات پی دی افش اولین قدمها را برداشته بودند. ومن با اشتیهای بی پایان هرروز صفحات را چاپ میکردم و در مترو و اتوبوس میخواندم.مردم فرنگی به چپ نگاهی به این حروف غریب میکردند و ناباوری و ناخوشایندی را در پس خنده های محترمانه میل میفرمودند. کمبود اخبار به فارسی بانی این بود. هر چرک نوشته ای را با ولع میخواندم. با هماهنگ کردن یوتی کد برای زبان سراسر شیرین پارسی! جا را برای برداشت گامی استوارتر در گستره شبکه را آماده کرد و آرام آرام سایت خبری و فرهنگی و اطلاعاتی و سیاسی و سکسی و دیگر خرده الماس ها به اندرونی رایانه ام وارد شدند. لطف پروردگار دیگر زیاده شد و پیامبری درخشان به ورطه اثیری شبکه نازل فرمود. دیگر وب لاگ بود که بر آسمان لاجوردی شبکه میدرخشید. من که دیگر در پوست از سُرور نمیگنجیدم. همه این مدعیان و مریدان و مرادان را هرروز خواندم و خواندم تا دندم نرم شد. دیگر نیم ساعت و یکساعت کفاف نمی داد. و پوست ما از گندمی به مهتابی میرفت و کس نمی پرسید که پسرمگه عقلت پاره سنگ برمیداره؟

بعد از سی و اندی تار نوشت خود نیز به صرافت تارنگاری افتادم و خویش را در حضور پیامبردهر شبکه ثبت کردم. فاتح شدم، سی و چهارمین تار نوشت ایرانی .به هوای اینکه علی آباد شهری است نوشتن آغازیدم تا از بلاد فرنگ با اهل ولایت گویم. درد نان و کمبود وقت کم بود به سبزه نیز آراسته شد. فشار کمگویی و ناگویی وسانسور آنچنان بود که من خواستم از هر وهمه در اوراق مجازیم بنویسم. شبها با خیال پرورش و نوشتن یک متن تازه و یک موضوع نو سر به بالین میگذاشتم و روزها از کار و بار کم میکردم که شهامت و جسارت خویش به هممیهنان در وطن مصیبت زده و فرنگ غربت زده بنمایم. آنقدر از کشک گفتم که خود نیز خسته شدم. روایت کشک در همگان این جامعه پنهان تکرار میشد و همه از مزه و سپیدش حرف میزدند. همه از خانه شیشیه ای تصور سنگری برای پنهان کردن خویش داشتند و راست بودن را در تعریف از همخوابگی با همسر لطیف و فمینیست میدانستند.هیچکس نمپرسه که تو خونه شیشه ای آدم آیا دیوار های مستراح رو کدر کردن یا نه؟ همه دیگر مدرن بودند.

هیچکس نمی گفت که: آخه برادر چه سودی داره که یه حرفو پونصد تا آدم بزنن و پونصد آدم دیگه اون حرف رو پونصد بار بخونن. من هم نگفتم. اما یواش یواش دیگه نخوندم. کمتر کسی به این فکر میکرد که تعداد خوانندها کمتر از نوشتن از دل اهمیت داره. هیچکی واسه خاطر دلش نمینوشت. همه یکبار دیگه دنبال پیامبر ساختن و رهبر پیدا کردن یا بهترین بلاگ و زیباترین ترکیب بودند. عده ای حتی مسابقه ترتیب میدادن که بهترین ها رو پیدا بکنن. انگار مزرعه بلاله که میشه پرورشش داد و با کمی کود حیوانی محصولش روبهتر کرد. « از ناصرالدین شاه به روایت علی حاتمی»
حالا من موندم و این سی و چهارمین تارنگار فارسی. یه جور مث دفتر تمرین ازش استفاده میکنم. تمرین نوشتن به فارسی، که سالها ازش دور بودم. تمرین روزنامه نگاری به فارسی که اونهم شغل شریفی شده و تو سر سگ میزنی روزنامه نگار درمیآد. شما هم که این متن رو میخونی زیاد سخت نگیر، داری دفتر مشق من رو میخونی، بعضاً انشا های خوبی توش هست.