Saturday, March 19, 2005

روز پیش از نوروز

مث برج زهرمار از خواب پاشدم. اولین شنبه تعطییله بعد از چند هفته است. اونهم به هوای نوروز. آفتاب تیزی رو برفها برق میزنه. چشا رو میزنه. هیچکس خونه نیست. ساعت نزدیک یازده و همه بچه ها بیرونن. خب چه کنم؟ باید برم بیرون. از این آفتاب نمیشه گذشت. بیرون رفتن من اما به آفتاب مربوط نیست. باید برم دنبال هزار تا خرده کار تا بلکه نوروز رو بشه به نوعی جشن گرفت. سمنوی ساخت یولستا، سبزه محصول وربی، آجیل ورادتی - به قیمت خون باباشون- سنبل سویدی و از این داستانها.برم تا دیر نشده. شاید آفتاب اوقات ما رو کمی شیرین کنه. عید شما هم علی رغم نرسیدنش، مبارک. شب میخوایم بریم جشن نوروز. خدا آخر و عاقبت همه رو بخیر کنه.

Friday, March 18, 2005

نوروز در سرمای زیر صفر

پس فردار آغاز بهار ایران است و حلول سال نو در کالبدی نو. موهبت نوروز در شکوفه بود و نو شدن روز. جوان شدن طبیعت و پامچال و سنبل. در شلوغی بازار و ماهیان سرخ در گوی های شیشه ای دستفروشان. در مدار جغرافیایی ما هنوز یخ پشت پنجره آب نشده و بهار را انگار هزار سال دیگر راه است تا اینجا راسبز کند. برادری از تهران میگفت:«هوا محشره، درختا شکوفه دادن و ملسی آسمون رو اندازه نیست. جات خالی» گفتم: کوفتت بشه وجای خالی خودم را درآستانه بهار و نوروز در سرزمین نوروز حس کردم. بیست سالی است بهار، ایران نبودم.

Thursday, March 17, 2005

آمریکایی ها آزادش کردن

ارتشی‌های متمدن ینگه دنیا این کودک عراقی رو هم آزاد کردن.



به چهرهاش نگاه کنید. در چشمهاش غم و گریه ای موج میزنه که دل هر آدم غیرامریکایی رو از بیچاره گی پسرک به درد میآره. بیشتر از ۹-۸ سال نداره. هر دو دستش قطع شده. آمریکایی ها آزادش کردن. از سالم و زیبا بودن. از در آغوش کشیدن مادرش یا دوست دختر آینده اش توی یه کوچه خلوت، از کار، از لذت بردن، از در آینه نگاه کردن، از رقصیدن، از پاک کردن اشکهایش. آزادش کردن از یه زندگی ساده، از بردن آش به دهن خود، از بازی فوتبال، شیطونی کردن تو کوچه، از بالا بردن انگشت تو کلاس برای دادن جواب درست به آموزگار. آزادش کردن از زندگی.

پسر بچه بیچاره ما انگاری که همه این تصاویر رو روبروش دیده. دیده که شاید تا وقتی که پدر یا مادر ش زنده ان میتونی زندگی بدبختانه ای رو سر کنه. اما وقتی تنها شد مجبوره که گذرش رو به گدایی بگذرونه. چهراش رو نیگا کنید. میتونه برادر کوچیک یا خواهرزادتون باشه. هشیاری و خودآگاهی تو چشاش هست. همینه که لب هاش سخت بهم فشرده شده تا بدبختی خودش رو فریاد نزنه. تا نتونه از سیاهی آینده اش چیزی بگه به این امید که سیاه نباشه. اما شما میدونید، و من هم، که زندگی تلخ و آینده سیاهی در انتظار این بچه است. اسمش شاید عدنان، علی، محمد یا عثمان باشه. اما دیگه نمیتونه مادرش رو در آغوش بگیره. دیگه نمیتونه با دوستی دست بده. دیگه نمیتونه بدوه، بپره، سینه کودکی خودش رو سرشار از هوای گرم کنار دجله کنه. وقتی که بزرگ شد و به سرنوشت خودش نقرین کرد و دلش گرفت نمیتونه حتی یه گوشه بنشینه و تو تنهایی خودش یه سیگار دود کنه.

من نتونستم جلوی گریه خودم زو بگیرم وقتی این تصویر رو دیدم. شما چی. واون حضراتی که آینده ایران رو زیر چکمه کاخ سفید میخوان چی؟

سوفی میگه که وقت جشنه

این همکار ما میگه که وقتشه که سه سالگی بلوگ رو جشن بگیریم. من نمیدونم چطور اما شاید سوفی بدونه. نتیجه این گفتگو رو بعد از جشن براتون تعریف میکنم.

Tuesday, March 08, 2005

پیرزنه سخت گرفته!

داستان بهار شمال اورپا هم شنیدنی است. همیشه تو مارش که ماه او بهار تو تقویم میلادی است تازه زمستون یادش مياد که باید یک کم حال خلق الله رو بگیره و بعد هوا انقد سرد میشه تا اون جای بده آدم از سرما یخ بزنه. امسال هم داستان همینه و اون جا بده ما بد جوری یخ زده. گویی پیره زنه امسال بد‌جوری به اون جا بده ما بند کرد و ول کن معامله نیست.


داستان پیره زنه، کار فراوون، بچه داری، سیرک سیاسی ایران، غر فراون در تار نما ها و تارنگار های ایرانی و هزار زهر ماری دیگه حال و احوال میرزا رو حسابی گه‌مرغی کرده و رمق فکر کردن و نوشتن رو گرفته. کمر درد، پا‌درد و سر‌درد مزمن همیشه یادآور گذر به سرازیری زندگیه. نه بهار نآمده و نه نوروز در راه هم شوقی نمیآره. نه شب جمعه حلوایی، نه حمد و قل هوالله ای. خاک سردی مياره.


همه چی رو هم تل انبار میشه تا یه روز انجام بشه. بعد هم یه روز انجام میشه. و دغدغه و فشارش میخوابه تا بار دیگه همه چیز دوبار باز رو هم تل انبار بشه و دوباره انجام بشه و مرتب در بسته ها و جعبه ها و قفسه ها و کلاسورها چیده بشه و باز خیالت راحت بشه تا دوباره همه چیز تل انبار بشه و آزارارت بده. و تو وقتی نداری که بسته های چیده شده رو باز کنی و قفسه های مرتب رو زیر رو کنی و آلبوم های تمیز رو دید بزنی. چون همه چیز روهم تل انبار شده. و یهو میبینی که دیگه نه کلاسور های مرتب و نه قفسه های تمیز و نه تل کاغذ و صدا و تصویر و کتاب برات اهمیتی داره. که وقت رفتنه و وقتی که رفتی تو تاریکی تنها میری و حسرت آسمون و درخت و آفتاب تو دلت تاریک میشه مث همه چیز دیگه. میمونی تو یا اون چیزی که از تو مونده و تاریکی.


چگونه روح بیابان مرا گرفت؟
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد؟!

نمیدانم.