خب امروز هم که شیوا اومد بعد از نه ماه واندی. ساعت ۲۲ و ۱۵ دقیقه میم زنگ زد و گفت. امشب حتما هر سه شون یه خواب راحت میکنن. زندگی هنوز جاری است.
Tuesday, January 20, 2004
Saturday, January 17, 2004
خب باز هم مدتی گذشت و ما قاق بودیم. زلزله بم جون چهل هزار تا مرد و زن و بجه رو گرفت و ارگ ۲۰۰۰ ساله بم یه تپه خاک شد. اشکی هم به چشم ما نیمود چه از قدیم گفتن خاک سردی میاره، دوری هم. شورای نگهبان استبداد هم یه بار دیگه تلاش قهرمانانه ای کرد برای نگهداری و گسترش بدبختی مردم تا باز هم با نظارت استصوابی کسی از خرابی خونه مردم وبیرحمی آواری که غالب مردگان بم رو خفه کرد، شکایت نکنه. بازم به قول نازی آبادی ها ایوال حضرات بی معرفت.
بگذریم، قاقی ما ما حاصل همون حرفای قدیمی است. دیگه خودمم از گفتنش خسه شدم. کار و نگرانی زندگی، سیاهی روزای زمستون و دلمردگی که مث بختک رو سرت خراب میشه. اینه دیگه. از محسنات فرنگ برای کسایی که تو حسرتشن!
تو شلوغ پلوغی ژانویه با دخترای گلم رفته بودم یه نهاری بخورم. تایلندی. نه رفته بودیم خرید و بعدش بچه ها گرسنه بودن و گفتیم نهاری بخوریم. بم هنوز نلرزیده بود، وقت عید ارمنی ها هم داشت میومد، مردم تو پاساژآ پلاس بودن وپول تو جیب من فراوون.خلاصه حالم خوب بود. مث یه بابای خوب دخترای نازم رو نشوندم پشت یه میز و از فروشنده بدخلق تایلندی براشون نهار جانانه ای گرفتم. من ازدیدن بچه هام پشت میز نهار - که کمی براشون بزرگ بود - کیف میکردم و اونها از غذا. نهار بی دسر مزه نداره. به فاصله کمی میشد بستنی خورد ما هم یه راست رفتیم پی بستنی. من همینطور که با بچه ها به زبون فرنگی درباره نوع بستنی کنار میومدم رسیدم به پیشخون و رو به فروشنده کردم که بستنی بچه ها رو سفارش بدم که فروشنده به فارسی گفت: سلام.
از آشنای قدیمی و فسیل های فرنگ بود. احوالپرسی گرمی کردیم اما محترمانه. رفیق نبودیم. آشنا بودیم. همینطور که داشت بستنی ها رو آماده میکرد نگاهی به من کرد و گفت: مصطفی میدونی چی شد؟ من سرم رو به نشونه نه تکون دادم. مصطفی رو هم از اواخر دهه ۸۰ میشناختم اما مدت مدیدی بود که ندیده بودمش. فروشنده نگاهی به من کرد و سرش رو با ملامت و کمی حسرت، اما به تندی کمی کج کرد وسیبل بزرگش همراه با لب به همون سو چرخید. نگفت مُرد اما من فهمیدم که کلک مصطفی کنده شده. به زور پول بستی ها رو بهش دادم. بچه ها رو نشوندم جایی تا بستنیشون رو بخورن و خودم بسرعت برگشتم تا دم پیشخون که بپرسم. کی، کجا، چرا...
به راستي اگر آقاي خاتمي تا به اين پايه علاقه مند بودند يك روشنفكر منتقد باشند، و تا اين حد از در افتادن به دام درگيري و مخاطره حذر داشتند، اگر دوست داشتند جزو سئوال كنندگان باشند نه سئوال شوندگان، اگر سياست را حوزه اي مي دانستند كه همواره از بودن در آن بايستي خجل بود چه انگيزه اي ايشان را واداشت كه در چنين دوره پرمخاطره اي كانديداي چنين پستي شوند؟
از سرمقاله خوندنی امروز شرق
Wednesday, December 03, 2003
Wednesday, November 05, 2003
دانشجوی پیرو خط امام دیروز و زندانی سیاسی امروز «عباس عبدی» هنوز هم از گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸ دفاع میکند.
بعد از اشغال سفارت شايد بتوان گفت در چيزی به نام شكلگيری ايران هم انسجام عمومی به وجود آمد و حكومت مركزی توانست از پس همه اين مسائل به راحتی برآيد. بعضيها معتقدند اگر آن اتفاق نمیافتاد بحرانی در نسل جوان آن روز به وجود میآمد كه شايد باعث اضمحلال و فروپاشی میشد. آن طرف قضيه را هم بايد در نظر گرفت. روی دادن آن واقعه و آن همه استقبال و دفاعی كه از آن شد آثار روانی بسيار زيادی داشته كه اصلاً نميتوان ناديده گرفت. بنابراين، چه بسا، ممكن بود اگر آن اتفاق نمی افتاد، در حوزه روابط داخلي به اضمحلال كشيده ميشديم. ناهماهنگی و خيلی چيزهای ديگر ممكن بود اتفاق بيفتد و ممكن بود چيزی به شكل ايران فعلی وجود نداشته باشد. بنابراين، در حوزه سياسی اين نكته وجود دارد كه ما هيچگاه خير مطلق نداريم.
متن کامل حرفهای عبدی در خصوص گروگانگیری را در رویداد بخوانید.