Tuesday, January 20, 2004

از اين پس كارگران و ايرانيان شاغل در خارج از كشور مي توانند با استفاده از معافيت سود بازرگاني تا سقف هشتاد و هشت ميليون ريال ماشين آلات صنعتي , ابزارآلات و مواد اوليه صنعتي وارد كشور كنند.
سعادتي مديركل توسعه اشتغال خارج از كشور وزارت كار و امور اجتماعي در مصاحبه با واحد مركزي خبر با اعلام اين خبر به ماده ۲۱ قانون مقررات صادرات و واردات اشاره كرد و گفت : براساس اين قانون متقاضيان بايد كارنامه شغلي از وابسته كار جمهوري اسلامي ايران در كشوري كه ساكن ان هستند و يا وزارت كار و امور اجتماعي داشته باشند.
وي با بيان اينكه اين قانون كالاهايي را كه در داخل كشور توليد مي شود و يا ارزبر است شامل نمي شود , افزود : متقاضيان مي توانند كالاهاي خود را از طريق تمام مبادي ورودي كشور بدون ارائه كارت بازرگاني و يا مجوزهاي مقرر در قانون وارد كنند.
سعادتي تاكيد كرد : معافيت سود بازرگاني براي ابزارآلات صنعتي چهل درصد و براي مواد اوليه صنعتي ۲۰ درصد پيش بيني شده است .
وي با اشاره به اينكه براي ترخيص كالاهاي وارد شده به كشور ارائه كارنامه شغلي و مجوز وابسته كار و يا وزارت كار وامور اجتماعي كافي است افزود : حضور دارنده كارنامه شغلي الزامي نيست و بستگان انان نيز مي توانند مراحل قانوني را پيگيري كنند.

خب امروز هم که شیوا اومد بعد از نه ماه واندی. ساعت ۲۲ و ۱۵ دقیقه میم زنگ زد و گفت. امشب حتما هر سه شون یه خواب راحت میکنن. زندگی هنوز جاری است.

Saturday, January 17, 2004

خب باز هم مدتی گذشت و ما قاق بودیم. زلزله بم جون چهل هزار تا مرد و زن و بجه رو گرفت و ارگ ۲۰۰۰ ساله بم یه تپه خاک شد. اشکی هم به چشم ما نیمود چه از قدیم گفتن خاک سردی میاره، دوری هم. شورای نگهبان استبداد هم یه بار دیگه تلاش قهرمانانه ای کرد برای نگهداری و گسترش بدبختی مردم تا باز هم با نظارت استصوابی کسی از خرابی خونه مردم وبیرحمی آواری که غالب مردگان بم رو خفه کرد، شکایت نکنه. بازم به قول نازی آبادی ها ایوال حضرات بی معرفت.

بگذریم، قاقی ما ما حاصل همون حرفای قدیمی است. دیگه خودمم از گفتنش خسه شدم. کار و نگرانی زندگی، سیاهی روزای زمستون و دلمردگی که مث بختک رو سرت خراب میشه. اینه دیگه. از محسنات فرنگ برای کسایی که تو حسرتشن!

تو شلوغ پلوغی ژانویه با دخترای گلم رفته بودم یه نهاری بخورم. تایلندی. نه رفته بودیم خرید و بعدش بچه ها گرسنه بودن و گفتیم نهاری بخوریم. بم هنوز نلرزیده بود، وقت عید ارمنی ها هم داشت میومد، مردم تو پاساژآ پلاس بودن وپول تو جیب من فراوون.خلاصه حالم خوب بود. مث یه بابای خوب دخترای نازم رو نشوندم پشت یه میز و از فروشنده بدخلق تایلندی براشون نهار جانانه ای گرفتم. من ازدیدن بچه هام پشت میز نهار - که کمی براشون بزرگ بود - کیف میکردم و اونها از غذا. نهار بی دسر مزه نداره. به فاصله کمی میشد بستنی خورد ما هم یه راست رفتیم پی بستنی. من همینطور که با بچه ها به زبون فرنگی درباره نوع بستنی کنار میومدم رسیدم به پیشخون و رو به فروشنده کردم که بستنی بچه ها رو سفارش بدم که فروشنده به فارسی گفت: سلام.

از آشنای قدیمی و فسیل های فرنگ بود. احوالپرسی گرمی کردیم اما محترمانه. رفیق نبودیم. آشنا بودیم. همینطور که داشت بستنی ها رو آماده میکرد نگاهی به من کرد و گفت: مصطفی میدونی چی شد؟ من سرم رو به نشونه نه تکون دادم. مصطفی رو هم از اواخر دهه ۸۰ میشناختم اما مدت مدیدی بود که ندیده بودمش. فروشنده نگاهی به من کرد و سرش رو با ملامت و کمی حسرت، اما به تندی کمی کج کرد وسیبل بزرگش همراه با لب به همون سو چرخید. نگفت مُرد اما من فهمیدم که کلک مصطفی کنده شده. به زور پول بستی ها رو بهش دادم. بچه ها رو نشوندم جایی تا بستنیشون رو بخورن و خودم بسرعت برگشتم تا دم پیشخون که بپرسم. کی، کجا، چرا...

به راستي اگر آقاي خاتمي تا به اين پايه علاقه مند بودند يك روشنفكر منتقد باشند، و تا اين حد از در افتادن به دام درگيري و مخاطره حذر داشتند، اگر دوست داشتند جزو سئوال كنندگان باشند نه سئوال شوندگان، اگر سياست را حوزه اي مي دانستند كه همواره از بودن در آن بايستي خجل بود چه انگيزه اي ايشان را واداشت كه در چنين دوره پرمخاطره اي كانديداي چنين پستي شوند؟
از سرمقاله خوندنی امروز شرق

Wednesday, December 03, 2003

در ازل واژه بود. واژه با خدا بود، و اژه خود خدا بود. درازل واژه باخدا بود. همه ازآن هستی یافت وبی او هیچ نآفرید. زندگی از او آمد، آن نور حیات آدمیان بود. نور بر سیاهی تابید و سیاهی را هرگز بر روشنایی چیره نشد.
انجیل یوحنا، فصل اول