Monday, August 01, 2005

من قهرمان نمیخواهم

این عکس و چند تایی دیگر در سایت گویا منتشر شده است. تصویر گنجی بعد از ۴۶ روز اعتصاب غذا که احتمالا اعتصاب غذای کامل نیست که ۴۶ روز بدون غذا ماحصلی جز مرگ ندارد. به این تصویر اما دقت کنید آیا جز سیمای یک شهید یک قهرمان را میبینید. حال داستان من چیست که گذشته از تلاش‌های قهرمانی گنجی با قهرمانی بگونه‌ای همگانی مخالفم؟ گنجی بدون تردید از مهرهای پیشین حکومت ایران است. در اینزمینه همه متفقند. بدون تردید وی تا قبل از سرشاخ شدن با رهبری جمهوری اسلامی و رفسنجانی در دفاع از حاکمیت مذهب تردیدی نداشته است. او سروش را استاد خود مینامد و پیشینه سروش کذشته از مباحت عرفانی و خاصه در مباحث سیاسی پیشینه درخشانی نیست. گنجی هنوز به اندازه کافی در حکومت و سیستم عامل ایران هوادار دارد. برهان؟ به عکس نگاه کنید. به نامه‌ها که هیچ پرسشی را بی پاسخ نمیگذارد.




چگونه میتوان در چنگال عدالت نیروی داوری - بخوانید قوه قضاییه - گرفتار بود و راه براه نامه فرستاد و عکس ضمیه کرد؟ فراموش نفرمایید که آقای مرتضوی گاو تشریف ندارند واگر کسی به ملاقات گنجی رود جز با حضور نمایندگان و قلدران مرتضوی نیست و میگوند که تنها همسر وی به ملاقات گنجی میتواند رفت و او نرفته است این روز که این تصاویر به بیرون درز کرده،!
پس عکاس کیست و پرتقال فروش کدام؟ و نامه‌های دراز از کدام حفره در بیمارستان میلاد راه صفحات مجازی را در دنیای اثیری اطلاعات میابد؟ نه ما نه نه دیگر شهید خواهیم و نه قهرمان. رک گویی گنجی دوست داشتنی است پرسش اما این است که بهای این رک گویی چیست؟ و چیست که آن را میپردازد؟ خشم است یا انتقام یا عقل سلیم و اگر عقل سلیم است چگون گنگی آن را در سالهای ۶۰ تا ۶۷ توجیه میکنیم؟
میزان اکنون است. میدانم و میپذیرم. به کودکان گنجی وهمسرش میاندیشم. میرنجم. چرا پدر کودکانش را کمتر از آزادی دوست دارد؟ مرده گنجی ما را و او را و فرزندانش را و همسرش را و ایران را سودی نیست. مرده گنجی را هیچ کس سودی نیست. گویی اما هستند دیگرانی که مرده او را تصور سود میدانند و آنان جان آدمی را بهایی کوچک در راه آرمان میدانند. هیچ آرمانی سزاوار جان هیچ انسانی نیست. ما قهرمان نمیخواهیم. شهید نیز هم نه. زنده باد زندگی. زنده باد گنجی. و جز این معنای دیگری جز زنده بودنش را نمیخواهم. این تصاویر جان انسان را میآزارد و هدفی جز سود سیاسی را نخواهد.
گنجی را آزاد کنید برای فرزاندانش، برای همسرش، برای ایران، برای بریدن ریشه شهید پروی و قهرمان‌سازی و اگراین مفاهیم برای شما بی ارزش است، گنجی را آزاد کنید برای ادامه بقای جمهوری اسلامی.

Sunday, July 31, 2005

Friday, July 29, 2005

خشت یا آینه

چگونه سپری میشود این روزگار ما؟ چگونه میتوان راست بود و ترس از مرگ و بیچارگی و سوم‌جهانی را برید و بی دغدغه پیامد‌ها و حرف‌ها بر خط پرگار نهاد و خود بود و آینه؟ بی خواست دیگران پسندیدنت و نپسندیدنت. برای تهی کردن رسوب روزها از جدار جان. برای گفتن نه شنیدار یافتن. از ارزش‌ها گذشتن و گریزیدن و گاه از نرمی چمن در زمینی که دیگر بیگانه نیست و خانه هم نیز، گفتن. ترس من از دیگران نیست دریافتنم چندی پیش که ترس مرا خود است. پیامدها را اما چاره نیست. خویش بودن پیامد آورد لیک اما پیامد نبودن افزونتر است و هراسناکتر.
گزینه من روشن است، شما نیز بدانید که آینه خوشتر از خشت است و زین پس در این اوراق جز آینه نخواهید دید که خشت نبشتن از نا‌نبشتن پست‌تر است. و دیگر خشت بر بنای این عمارت شیشه‌ای جز از جنس آینه نبینید و نهراسید اگر خویش دیدید. که خویش منم و آینه هم نیز.

Sunday, June 26, 2005

دماغ سوخته در میانه تابستان

روز وسط تابستون بود. تعطیلی عمومی. تو اینروز خلق‌الله میزنن به کوه و دشت و با سنت‌های باستانی و غیر مسیحی خودشون صفا میکنن. بزرگترین جشن ملی سویدی‌ها. روز جمعه روز انتخابات هم بود. از یه طرف باید با بچه‌ها میرفتیم یه کلبه‌ای به فاصله صدکیلومتری استکهلم و از طرف دیگه روز انتخابات - دور دوم - بود و این وظیفه شهروندی بدجوری به ما فشار میآورد.. نهایتا تصمیم گرفتم که بچه‌ها رو بذارم تو ماشین و صبح زود برم سفارت اول رای بدم و بعدش را بیفتیم طرف کلبه. هم فال هم تماشا. با خودم هم فکر کردم که اگه زود برم احتمالا حضرات کمونیست ها هنوز خوابن و با خیال راحت میتونم برم رایم رو بدم و بچه‌هام هم سیوالات سخت ازم نخواهند پرسید. همه محاسبه‌های من باد شد و رفت هوا وقتی رسیدم دم سفارت. ما که از ترس مار غاشیه به افعی پناه آورده بودیم و به رای دادن به رفسنجانی هم راضی شده بودیم با کلی مارمولک حزب کمونیست سر راهمون مواجه شدیم.



بعد از شنیدن کلی بد و بیراه رسیدیم رسیدیم به سفارت و رای رو توسط پریسا خانم انداختیم تو صندوق.



بعدش راهی ده شدیم. بدون اینترنت و رادیو و تلویزیون با مستراح صحرایی. تو این دو روز جز قدم زدن و خوردن و نوشیدن و دیدن مراسم نیمه تابستون و عکسبرداری کاری نکردیم. اما گاها کنجکاو انتخابات میشدم.



تو ماشین سر راه برگشت وقتی که رسیدیم به منطقه‌ای که میشد رادیو شنید، رادیو رو روشن کردم. اتفاقا وقت اخبار بود و من با ناباوری شنیدم که احمدی تژاد با برتری ۸ میلیونی ریس جمهور شده.

Friday, June 17, 2005

حکایت خیانت و وطن‌فروشی امروز ما

پریسا رو گذوشتم کودکستان و گازشو گرفتم بطرف سفارت ایران. روز افتابی قشنگی بود و علی‌رغم بدحالی و بدخالی دیشب حالم خوب بود. خواستم برموظیفه شهروندی خودمرو ادا کنم. لیدینگو Lidingo اسم جزیره‌ای است تو استکهلم که سفارت در آن واقع شده. منطقه گردن کلفت‌ها و پولدارآی سویدی. گذر من هم به اونجا معمولا به دلیل سفارت میفته. سفارت توی یه باغ بزرگ در کنار دریاچه‌ای قرار کرفته و جون میده برای شنا و پیک‌نیک و شراب سرخ. البته تو سفارت معمولا چایی سرو میشه!؟ بگذریم داشتم از حظ تصور این منکرات محضوض میشدم و با انعکاس نور آفتاب تو چمنزارهای کنار سفارت صفا میکردم که منظره چند تا ماشین پلیس حال ما رو برید. درجا فهمیدم. به نزدیک در سفارت که رسیدم یکی از کارکنان سفارت اومد جلو ونیم به خنده و نیم به جد پرسید: برای تظاهرات اومدید یا برای رای دادن. من هم با همون لحن گفتم برای رای دادن. گفت پس ماشینت رو همین جا پارک کن و بیا. ماشین رو که پارک کردم تو بی‌سیمش گفت: «پیام تحویل بگیرید.» کمی جلوتر یه جوون با ته ریش و خنده اومد به استقبال ما. به فاصله پنجاه متری از او پرچمهای سزخ با شعارهای رنگ و وآرنگ تو آفتاب تازه داغ شده استکهلم میدرخشید. حوالی دویست نفری هم از اعضای حزب کمونیست کارگری ایران؟!! - همونا که تو برلین لخت شدن و چند تایی رو تو ایران انداختن حبس - مشغول حنجره دری و شعار دادن و همچنین تهدید و ترساندن دیگرانی که میخواستند رای بدند، بودند. انتخابات قبلی هم همین داستان بود. به خود من میگفتن که ازم عکس گرفتن و قرار یه کتک مفصلی از طرف حضرات نوش جان کنم. اما فکر میکردم که دیگه پشمشون ریخته و اینبار شلوغش نمیکنن. اشتباه اما از من بود که نرود میخ آهنین درسنگ. خلاصه از شانش ما آقایون و خانهای سوپر مدرن نمیدونستند که سفارت را ورودی دیگه‌ای هم داره. - بنازم به این هوش - من هم که ناخودآگاه از راه دیگه اومده بودم بی دردسر وارد شدم و رایم رو دادم. اما شنیدم که کمونیست‌های انقلابی میهن اسلامی ما اینبار با ابزار مدرن‌تری وارد مضحکه جدیدشون شدن و یه تمام خانم‌هایی که از کنارشون میگذشتند علاوه بر تهدید‌ها و فحاشی‌های معمول به زبان فرنگی «جنده » نیز میگفتند تا خشم انقلابی خود را با مشت آهنین بر سر رویزیونیست‌های لچک بسر ۶۰ یا ۷۰ ساله ایرانی نیز بکوبند. انوقت خر میرن از قبرس میآرن غافل از اینکه دویست‌آش همینجا تو استکهلم ریخته.