خاکسپاری بلاگر
دوستان سیاحتنامه جابجا شده است. دیگر میرزا در بلاگر پست تازهای نمینویسد. اگر همچنان خواهان خواندن نوشتههای میرزا هستید به نشانی تازه سیاحتنامه بروید:
http://mirza.rezai.net
سیاحتنامه میرزامیر در بلاد فرنگستان
دوستان سیاحتنامه جابجا شده است. دیگر میرزا در بلاگر پست تازهای نمینویسد. اگر همچنان خواهان خواندن نوشتههای میرزا هستید به نشانی تازه سیاحتنامه بروید:
http://mirza.rezai.net
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
برخورد زیردریایی اتمی امریکا در تنگه هرمز فرصت طلایی به ایران داد تا با پیشکشیدن محیط زیست و تاکید بر اتمی بودن این زیر دریایی مسیله وجود ابزار نظامی در خلیج فارس و دریای عمان را به یک بحث جهانی بکشاند. لابی کودن جمهوریاسلامی میتوانست هم یک جنجال تبلیغاتی براه اندازد و هم ذرهای پیرامون خلیجفارس را پاکیزه کند. افسوس اما که دولتمردان ایران هنوز اهمیت پخش اطلاعات را نمیدانند. و وقتی به خبرهای ارایه شده در نشریات برمیخورید با تعریفهای احمقانه مواجه میشوید. نمونهای را از انتخاب میآورم:
نام اين زيردريايي اتمي « نيوپورت نيوز » و از زيرمجموعه هاي ناو هواپيمابر آيزنهاور است كه در ساعت ۲۲ ۱۵ دقيقه ۱۸ دي ماه با سوپر تانكر ژاپني با نام « موگاميگاوا » در شرق تنگه هرمز برخورد كرده است .
…به گفته وي از تبعات اين برخورد گسترش مواد نفتي و اتمي است چون زيردريايي اتمي آمريكا به قدري دچار صدمه شده بود كه به صورت شبانه و با دو فروند كشتي آنرا به سواحل يكي از كشورهاي حوزه خليج فارس منتقل كرده و شناور ژاپني نيز به علت سوراخ شدن بدنه آن و ورود بيش از ۴ هزار تن آب به داخل كشتي تاثير نامطلوبي را بر روي محيط زيست اين منطقه مي گذارد كه آمريكا در تلاش براي بي اطلاعي كشورهاي منطقه از اين تبعات است .
داستان خسن و خسینه. نام کارخانه کشتیسازی «Newport News» است و نه نام زیردریایی.« نیوپورت نیوز» بنوبه خود بخشی از کارتل «Northrop Grumman Corporation» است. دومین سازنده صنایع دفاعی امریکا. حال اینان بجای بزرگ کردن اتمی بودن زیر دریایی مزبور تنها به یک نیم جمله بسنده میکنند و از جایجایی و صدمه دیدن این هیولای سیاه مرگ افکن حرف میزنند! بابا زیر دریایی اتمی در آبهای خلیجفارس با یک کشتی غولآسای نفتی برخورد کرده. کمی در بوقهای تبلیغاتی بدمید تا یک کمیته بینالمللی یا یه کوفتی به آسیبهای زیستمحیطی این حادثه بپردازد نه اینکه با پوزخند از آسیبهای وارده به زیردریایی گفتگو کنید. تازه وقتی درباره کشتی ژاپنی حرف میزنند میگویند که چه مقدار آب وارد کشتی ژاپنی شده است نه اینکه چقدر نفت سیاه، آبی آبهای خلیجفارس را آلوده کرده. الحق که ایرانیان نکتهدانند!!
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
در مرکز بغداد، در منطقه هیفاء علاوی که در آن سنیان زندگی می کنند، نبردی واقعی بین ساکنین محلی که شورش کرده اند و ارتش عراق که اکنون تقریباً از شیعیان تشکیل شده است، در جریان است. ژنرال های آمریکایی از بازی با کلمات دست برداشته و به روشنی آنچه که در عراق رخ می دهد را جنگ داخلی نامیدند. همین اصطلاح نیز هرچه بیشتر از سوی نمایندگان کنگره و بالاخص از سوی مخالفین رئیس جمهور بوش از حزب دموکرات استفاده می شود.
سنیان و شیعیان یکدیگر را نابود می کنند. ماشین ها را منفجر می کنند، مساجد را می سوزانند، خانواده ها را می کشند. تمامی این موارد وحشت انگیز پیشتر نیز رخ می دادند، اما پس از اعدام صدام حسین همه گیر شدند.
آیا می شد طور دیگری شود؟ مرگ دیکتاتور طوری بود که تمامی عراقیان فهمیدند در کشور دوره ای جدید آغاز می شود. رئیس جمهور سنی به دست شیعیان اعدام شد. صدام با فریادهای دشمنان خود وارد دنیای دیگر شد. و سراسر کشور و تمامی جهان این را شنیدند و معنای نمادین این تصویر وحشتناک را بخوبی فهمیدند.
عراق اکنون صاحبان دیگری دارد. اکثریت شیعه به حکومت رسیده اند و قصد دارند در کشور نظم را برقرار کنند. سنیان باختند. رئیس جمهور هم کیش آنها اعدام شد. و تا قبل از آن نیز مورد حقارت علنی قرار گرفته بود. جای تعجب ندارد که روز بعد از آن جنگجویان باری دیگر آغاز به انفجار، کشتار و تیراندازی به شیعیان نموده و پس از یک هفته نیز شورش نمودند.
سوال: آمریکایی ها کجا را می دیدند؟برای چه آنها اجازه به رخداد چنین چیزی می دهند؟شاید هم محاسبات سری آنها همین بوده است؟ممکن است، جنگ داخلی در عراق، بدترین سناریو برای ایالات متحده نباشد؟
شیعیان که با مقاومت ناامیدانه سنیان مواجه شدند، مجبور خواهند شد نسبت به اشغالگران وفادار باشند. در هر صورت، بعید است که با آنها مبارزه کنند: چرا در دو جبهه بجنگند! برای چه نیرو هدر داد؟ آمریکایی ها دشمن هستند، اما نه دشمن اصلی. علاوه بر این، دیر یا زود آنها در هر صورت می روند. حکومت دست شیعیان باقی می ماند. و همراه با حکومت، نفت و میلیاردها دلار نفتی باقی می مانند.
آرام سازی شیعیان که ۶۰ درصد از جمعیت کشور را تشکیل می دهند، خروج از عراق را برای آمریکایی ها تسهیل می کند. قربانیان کمتری خواهند بود، بهانه کمتری برای نارضایتی نمایندگان کنگره و رای دهندگان وجود خواهد داشت. واشنگتن بنظر می رسد که در آینده ای نزدیک می تواند پیروز شود. اما در آینده ای طولانی چطور؟ در این مورد دورنما مغشوش تر است.
عراق اکنون به سه بخش تقسیم شده است: شیعه، سنی و کرد. پس از خروج آمریکایی ها عملاً دیگر کشوری واحد نخواهد بود. و در استان های سنی نیز حکومت را ناگزیر افراد رادیکالی در دست می گیرند که از آمریکا، غرب، مسیحیان، ایران، شیعیان و همه متنفرند. آنها تشنه انتقامند. آنها ده ها، صدها هزار جنگجوی بالقوه هستند و در آنجا خمپاره های بسته به کمر خود را منفجر می کنند و معلوم نیست چندین قربانی بیگناه را با خود به آن دنیا می برند.
“ماکسیم یوسین” روزنامه ایزوستیا، ۲۱ دی
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
در ماه گذشته که درگیر جابجایی سیاحتنامه و آشنایی با وردپرس بودم به نتیجهای رسیدم. نه به این معنا که پیشا دراین زمینه فکر نکرده بودم. اما ترکیب جابجایی و یک تکنیک جدید مشکلاتی که پیامد این جابجایی بود برایم ملموس کرد. آموختن وردپرس کار پیچیدهای نبود. اما یافتن برابرهای فارسی برای مجموعه اصلاحات موجود در برنامه بمراتب پیچیدهتر بود. تکنیک مدرن واژههای خویش را میخواهد.
پس از انقلاب صنعتی و انقلاب مشروطه در ایران سیستم نو سیاسی در جامعه و با راهبردی رضا شاه به ایجاد فرهنگستان زبان فارسی منجر شد. فرهنگستان که با همکاری نخبگان ادبی ایران شکل گرفت بسیاری از واژههای آن دوره را فارسی ساخت. هوایپما، یگان، خودرو، دانشگاه ووو میراث فرهنگستان است.
انقلاب اصلاعاتی اما بیسرپرست است و هر کس ساز خود را میزند. فرهیختهای در فرهنگستان نیست تا پاسورد، دانلود، ایمیل و دیگر واژههای این دوره را فارسی کند و هرکس با سلیقه و خرد خود تلاش میکند راهی برای برگردان یابد. نتیجه این بیسامانی گم شدن مفاهیم است. چه اگر ارگان مرکزی در برگردان وجود نداشته باشد برای یافتن معنای برگردانها نیاز به برگردان دوباره واژگان به زبان اصلی است. این بلایی است که وقتی فلسفه فرنگی به فارسی میخوانید گریبان شما را میگیرد. چه هر کس بر سیاق خود برگردانی کرده است و برای اینکه بدانی معنای واژه فلسفی به فارسی چیست باید اصل واژه را به فرنگی ببینی! این سادهانگاریها در ترجمه، زبان فارسی را گیج و ناروشن میسازد. هر چه مفاهیم پیچیده تر گردد و هرچه فرهنگستان شلتر بگیرد زبان فارسی وضوح خود را بیشتر از کف میدهد و به گویه فرنگیان «فلو» میشود. فرهنگستان هنوز نفسی میکشد اما فرهیختگانش بیشتر در باب مغازله و مشارعه سیر میکنند. زبان فارسی گویی تنها زبانی شاعرانه است و لطیف و برای واژگان دوره نو باید از دیگر زبانها کمک جست. فرهنگستان نیاز به یک بازبینی و مقادیر فراوان سنجد دارد تا بتواند زبان مشترک ایرانیان را به زبانی روشن و معادلدار در دوره انقلاب اطلاعاتی تبدیل کند.
برگردان ورودپرس به فارسی برای من بیشتر از آموزش آن وقت و نیرو گرفت. اگر واژههای غریب میبینید به سلیقه و تلاش من مربوط است. تلاش کردهام از واژههای من درآوردی بکاهم، در ترجمههای دیگران جستجو کنم، فارسی ترجمه کنم و در بسیاری از موارد از واژنامه معین و گاها دهخدا استفاده کنم. به همین دلایل« نیکداشت» را بر«پروتکتدد» ترجیح میدهم. اگر واژهای بهتر سراغ دارید، پیشنهاد کنید.
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
مطلب را با اظهارات درخشان آقای اسماعیل نوریاعلا در پایگاه گویا اغاز میکنم:
يا اصلاً تفاوت صدام با فرماندهان لشگر اسلامی که به ايران تاختند و فرمان قتل عام مقاومت کنندگان، برده ساختن مردان تسليم شده، و به کنيزی گرفتن و همخوابگی به عنف با زنان و دختران ايرانی را صادر کردند در چيست؟ چرا آنها که اکنون کشورمان را «ايران اسلامی» می نامند فراموش می کنند که اين اسلام (به خوب و بدش کاری ندارم) با آفرينش هزاران حلبچه در سراسر ايران بر کشورمان تحميل شد و ما، تا اين روايت تاريخی را پنهان می کنيم، همگی مان، در صادقانه ترين دعاها و نيايش هامان به درگاه قاصم الجبارين، به ستايش صدام و صداميت نشسته ايم؟ مگر قتل عام چهل هزار از مردم فارس که در پی مرگ عثمان و به خلافت رسيدن علی بن ابيطالب سر به نافرمانی برداشته بودند خيلی از جنايات صدام کمتر است؟ صدام سنتی را ادامه داد که از عهد آشور بانيپال بر خاک موطن او شکل گرفته بود و عاقبت در خلافت اسلامی رسميتی الهی يافت؟ آيا براستی بايد قبول کرد که با مرگ صدام اين سنت بهشتی هم به پايان خود رسيده است؟
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
سبیل هنرمندان ایرانی یکی یکی بر باد میره و بدست بیرحم تیغ سپرده میشه. آخریش سبیل سفید بهرام بیضایی بود که بین لب و دماغ کارگردان شهیر جاش خالی بود. پیش از این هم خیلیهای دیگه این راه رو رفته بودن. حضرت مخملباف هنگام توابسازی هم ریش داشت و هم سبیل، پس از توابسازی به سیبیل بسنده کرد و وقتی خود توبه کرد، در ریویرای فرانسه سبیل رو هم به آب سپرد.
علیرضا افتخاری سبیل چخماخی تند و تیزش را در چهارصدمین آلبومش! بی سر و صدا دست بسر کرد و اینک بزرگمرد هنرهای نمایشی ایران مردانگیش را عریان. بیضایی اولی نبود آخری هم نیست. اما آیا کسی فلسفه ترند -بخوانید مد- سیبیل کشی و تراشی در ایران را میداند؟ ما را هم آگاه کنید. چرا کسی بعد از چهل سال سیبلویی بی سیبیل میشود. آیا بیضایی داستان اولین فیلم کوتاه خود را با گرایش مستند دوباره میسازد؟ اگر چنین است کی نوبت دولتابادی و قصه عقیل میرسد.
ناگفته نماند که سبیل میرزا در بیست سالگی پرید وقتی که راه او به فرنگ کشید!
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است:
http://mirza.rezai.net
ساعت چهار و پانزده دقیقه صبح رادیو پنج سوید برنامه معمول رو قطع کرد و برنامه ویژه اخبار رو به مدت ۲ دقیقه پخش کرد: صدام حسین در بغداد به طناب دار سپرده شد. صدام مردی که زندگی هزاران ایرانی و عراقی را گرفت، زندگی خود و خانوادهاش را بر سر جاهطلبی خود باخت. با قرآنی در دستش و شاید فریاد مرگ بر خایینین و مرگ بر اشغالگران. چونان که به هنگام خواندن حکم مرگش.
مرگ صدام پایان کورهراهی است که بریتانیا بر سر راه عراق گذاشت. مرگ صدام، مرگ دشمن دیرینه ایران و آغاز حاکمیت اکثریت شیعی در عراق است. میتوان پنداشت. فراموش اما نباید کرد که پایان ماجرای صدام را نیز اشغالگران نقش زدند. با اعدام صدام در جهان عرب با تردید و بعضا نفرت برخورد میشود. ایران مرگ صدام را دوگانه میبینند، چه از سویی همه مادران سوگوار خاک سوخته ایران از اعدام صدام جنایتکار خشنودند و از دیگر سو عراق در پنجه جنایتکارانی چون رامزفلد به ویرانی و جنگ داخلی سوی داده شد. جنایتکارنی که اسیر دام عدالت نخواهند شد. دستان ایشان نیز به خون جوانان و دلیران ایران و عراق آغشته است.
به امید عراقی آزاد از اشغالگران و آدمخوران. هم برای برای عراقیان و هم برای ایرانیان. چه عراق تکهپاره و ناامن برای ایران امنیت ارمغان نمیآورد. بازی سرنوشت تلخ است و غریب. خمینی گفت: «صدام باید برود.» بوش صدام را برد.
سیاحتنامه جابجا شده است. آدرس تازه سیاحتنامه این است: http://mirza.rezai.net
علتی هم نداره. فقط برای اینکه تکنیک نویی وجود داشت و میشد همه بانک اطلاعاتی رو به اونجا منتقل کرد. پس از این همه نوشتههای میرزا در آدرس جدید منتشر میشه. تا پایان سال روان میلادی نوشتهها در هردو بلاگ نوشته خواهد شد. پس از ان همه در آدرس جدید نوشته خواهد شد. پس از سال نو خورشیدی نوشتههای میرزا در بلاگاسپات پاک خواهد شد و بلاگ میرزا در بلاگاسپوت از بین خواهد رفت. این چند خط را برای آن دسته از دوستان نوشتم که مشترک نوشتههای میرزا در بلاگاسپوت هستند. امکان اشتراک در حال حاضر در بلاگ نو وجود ندارد اما بزودی فراهم خواهد شد. این متن در هر دو بلاگ منتشر خواهد شد.
بسم الله الرحمن الرحيم
شنبه /۲۵تير/ ۶۷ با ياري خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبياء بزرگوار الهي و ائمه معصومين صلواتالله عليهم اجمعين، حال كه مسوولين نظامي ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ ميباشند صريحا اعتراف ميكنند كه ارتش اسلام به اين زوديها هيچ پيروزي به دست نخواهند آورد، و نظر به اين كه مسوولين دلسوز نظامي و سياسي نظام جمهوري اسلامي از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نميدانند و با قاطعيت ميگويند كه يك دهم سلاحهايي را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذاردهاند به هيچ وجه و با هيچ قيمتي نميشود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكاندهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكي از دهها گزارش نظامي سياسي است كه بعد از شكستهاي اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح ، فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهاني است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ ميباشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهاي شيميايي و نبود وسايل خنثيكننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت مينمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ۶۷/۰۴/۰۲نگاشته است، اشاره ميشود ، فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزي نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسايلي كه در طول پنج سال به دست ميآوريم قدرت عمليات انهدامي و يا مقابله به مثل را داشته باشيم و بعد از پايان سال ۷۱اگر ما داراي ۳۵۰تيپ پياده و دو هزارو ۵۰۰ تانك ، سههزار توپ و ۳۰۰هواپيماي جنگي و ۳۰۰هليكوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهي از سلاحها ... - كه از ضرورتهاي جنگ در آن موقع است - داشته باشيم ميتوان گفت به اميد خدا عمليات آفندي داشته باشيم.
وي ميگويد قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروي سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند، او آورده است البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود.
اين فرمانده مهمترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانستهاست و آورده است كه بعيد بنظر ميرسد دولت و ستاد فرماندهي كل قوا بتواند به تعهد خود عمل كنند.
البته با ذكر اين مطالب ميگويد بايد بازهم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست.
آقاي نخست وزير از قول وزراي اقتصاد و بودجه وضع مالي نظام را زير صفر اعلام كردهاند، مسوولين جنگ ميگويند تنها سلاحهايي را كه در شكستهاي اخير از دست دادهايم به اندازه تمام بودجهايست كه براي سپاه و ارتش در سال جاري در نظر گرفته شده بود.
مسوولين سياسي ميگويند از آنجا كه مردم فهميدهاند پيروزي سريعي به دست نميآيد شوق رفتن به جبهه در آنها كم شدهاست. شما عزيزان از هركس بهتر ميدانيد كه اين تصميم براي من چون زهر كشنده است ولي راضي به رضاي خداوند متعال هستيم و براي صيانت از دين او و حفاظت از جمهوري اسلامي اگر آبرويي داشته باشم ، خرج ميكنم.
خداوندا ما براي دين تو قيام كرديم و براي دين تو جنگيديم و براي حفظ دين تو آتش بس را قبول ميكنيم.
خداوندا تو خود شاهدي كه ما لحظهاي با آمريكا و شوروي و تمامي قدرتهاي جهان سر سازش نداريم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت كردن به اصول اسلامي خود ميدانيم.
خداوندا در جهان شرك و كفر و نفاق، در جهان پول و قدرت و حيله و دورويي، ما غريبيم، تو خود ياريمان كن.
خداوندا در هميشه تاريخ وقتي انبياء و اولياء و علما تصميم گرفتهاند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را درهم آميزند و جامعهاي دور از فساد و تباهي تشكيل دهند با مخالفتهاي ابوجهلها و ابوسفيانهاي زمان خود مواجه شدهاند.
خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را براي رضاي تو قرباني كرديم، غير از تو هيچكس را نداريم، ما را براي اجراي فرامين و قوانين خود ياري فرما.
خداوندا از تو ميخواهم تا هرچه زودتر شهادت را نصيبم فرمايي.
گفتم جلسهاي تشكيل گردد، آتش بس را به مردم تفهيم نمايند.
مواظب باشيد ممكن است افراد داغ و تند با شعارهاي انقلابي شما را از آنچه صلاح اسلام است دور كنند.
صريحا ميگويم بايد تمام همتتان در توجيه اين كار باشد، قدمي انحرافي حرام است و موجب عكسالعمل ميشود.
شما ميدانيد كه مسوولين رده بالاي نظام با چشمي خونبار و قلبي مالامال از عشق به اسلام و ميهن اسلاميمان چنين تصميمي گرفتهاند، خدا را در نظر بگيريد و هرچه اتفاق ميافتد از دوست بدانيد. والسلام علينا و علي عبادالله الصالحين
روحالله الموسوي الخميني
اپوزیسیون ایرانی سالهاست که از بیماری سادهلوحی رنج میبرد. پس از پیروزی انقلاب ۵۷ بسیاری با تحقیر روحانیت و دستپایین گرفتن سازماندهی نیروهای مذهبی افراطی قافله قدرت سیاسی را باختند. علت بیش از هر چیز اعتمادبنفس بیدلیل ایشان و نداشتن یا ندانستن قدرت تشکیلاتی روحانیت بود. بیتردید خشونت واپسگران برای بکام کشیدن قدرت نیز عاملی سازنده بود. اما با هیچ توجیه نمیتوان حماقت تشکیلاتی و سیاسی نیروهای چپ و لیبرال را در از کف قدرت تعینکننده نداست. مجاهدین و چپگرایان افراطی بدون تجربه قدرت، تلاش داشتند قدرت سیاسی، اجتماعی روحانیان را به چالش بطلبند. لیبرالها و کمونیستهای میانه رو تنها به مصالحه پرداختند. با در داشتن پاسخ مسیله میتوان گفت که شکست اینان در جنگ قدرت ثمره مستقیم نبودن تجربه قدرت در کفشان بود. روحانیت این تجربه را در سدههای چندی تجربه کرده بود. این تجربه در محاسبات اپوزیسون جایی نداشت. با سادهلوحی روحانیون را بدون سازمان، کودن و کثیف میپنداشتند.
اپوزیسون بیتجربه ایران گویی در پی تکرار اشتباه دهه ۵۰ و ۶۰ است. بررسی ایشان از درگیری هستهای ایران بار دیگر بر نادانی و ناتوانی دولتمردان ایران سوار است. چپهای افراطی بههمراه راستها ماهها است که بر طبل جنگ میکوبند. هر بار گفتگوهای ایران با چند قدرت اورپایی و امریکا به مرحله بحرانی میرسد حضرات اشک تمساح میریزند و تحلیلی جنگی طراوت میفرمایند. این علیرغم اینکه جمهوری اسلامی با مهارت دیپلماتیک خود نه تنها این بحرانها را گذرانده بلکه به تعداد فراوانی متحد دست یافته و قدرت خود در منطقه را بشدت افزایش داده. اینان اختلاف ایران با چند دولت را اختلاف ایران با جهان مینامند. صدای طبل جنگ اپوزیسون ایرانی میانتهی است. چونان رجز خوانیاشان در سالهای نخست انقلاب. یگانه راه ایران برای گریز از اشغال و استعمار روی پای خویش ایستادن است. اگر این میوه را جمهوری اسلامی برای ایران بچیند. نقطهای روشن در تاریخ خود ثبت خواهد کرد که دید آیندگان را تنها به لکههای سیاه این سهدهه خیره نمیکند. جمهوری آینده ایران جنین جمهوری اسلامی ایران است. جمهوری آینده ایران بدون تضمین امنیتی جمهوری اسلامی ایران و تمایت ارضیاش سقط خواهد شد.
برای دمکراسی آزادی نیاز است و برای آزادی ثبات و برای ثبات امنیت.
آیا یک نوشته با عنوان آغاز میشود؟ آیا انسان با مرگ پایان میگیرد؟ دیری بود که از داریوش میخواستم بگویم و بنویسم. نمیشد که دل تنگ بود. دلتنگی داریوش را پایان نیست هنوز. نوشتن را اما چاره نیست. چه راه همه چیز سد است اگر از از سد غم او نگذرم. عنوان را نیافتم تا شاید پایان برایم بگوید، و مرگ پایان آدمی نیست که آدمی در آدمیان جاری و تا این رود روان، آدمی نیز بیپایان.
باورم نیست هنوز. میترسیدم، میدانستم اما باور نداشتم. تا کفبین پیر باددرآمد ز راه دور. من در جستجوی جانی بودم که بامن بود، از من بود و چه بیگانه. میخواستم آشناییهای کودکی را را در سفرهای دوهفتهای بازیابم و دوری سالها را با جرعهای نزدیکی کنم. نمیدانستم در چشمان چون ماه نو مهربانش به هنگام خنده، آشفته بود و دردی پنهان میساییدش از درون و به ساحل وهم بیملالی میکشاندش تا مجالی یابد آشفتگی را و خستگی را، بیهودهگی را و نبودگی را. می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت.
کار، از کودکی همراهش شد و بازیافت بزرگی مادر سالهایش را رنگ میزد. پول نیز وقتی آمد در پوست کلفتش و جان آشفتهاش بذر پلیدی نکاشت. همو بود. بهار و گل و سبزه را خوش داشت و تاک را خوشتر. گشادهدست بود و آغوش مردانهاش با مهربانی بیگانه نبود. قلبی که ایستاد با شیدایی همرنک بود و با ایستادنش شیدایی ما را هم با خود برد.
شب رسیدم. با تاخیر هما. یکراست راه خانهاش را گرفتم. سرب در هوای خانه موج میزد. خاکستری و سنگین. گفتیم که چنین خواهیم کرد و چنان. فردا. نخست بیمارستان سپس پزشکان پس از آن جابجایی. برای دیدن مادر خانهاش را ترک کردم. با امید شب را در خانه پدری سر کردم. تا صبح در بیمارستان ببینمش. دو هفته بود که بستری بود. وبهتر نشده بود. سر نوشت ما غریب است. در بلاد فرنگ زندگی را تجربه میکنم و در سرزمین مادری مرگ را. بی دیدار روی عزیزان به هنگام نیاز. با سعید در اتاق روزهای نوجوانی شب را سپری کردیم. دم صبح خواب آمد. خوابیدیم. صدای زنگ تلفن راس ساعت هفت صبح خبر شوم را رساند. سعید از خواب برخاسته بود و میدانست. بیدارم کرد: پاشو امیر، داریوش تموم کرد... صدایش آرام و محکم بود. گویی او هم میدانست. سقف کودکی پایین آمد و تنگ شد و قامت من شکسته. چشمانم پرآب بود. برخاستیم که کار فروان به انتظار بود. و گریه مادر بود و شیون زنان سیاه پوش و کالبدی بیجان که باید از سلاخخانههای بیمارستان نام وطن بیرون میآمد. تا بر شانههای سوخته و سنگین ما در برهوتی بهشت نام خاک را تجربهای نو میکرد. یادم آمد که در خاکسپاری پدر بر سنگگوری نشسته بود و برهوت را نظاره میکرد و که داند که ضمیرش چه میگذشت. تصویرش و سرگردانیش اما در ذرهای از زمان بر صفحه مغناتیسی دوریبن من ضبط شدو هنوز دیدن این تصویر برایم پرسش انگیز است که آیا میدانست؟ مگر نه اینکه مدتی بعد به من گفت: خب آخرش چی یهو میگه بنگ و راحت میشی. اکنون راحت بود. بعد از مراسم وحشیانه بهشت به خاک سپردیمش. میخواستم که بر گورش تاکی بکاریم و بوتهای نسترن. راحت شده بود. در گور شاید به ما میخندید و به حماقتمان دشنام میفرستاد. از آن فحشهای آبدار مهربان نثارمان میکرد. چقدر دلم برایش تنک بود وهنوز خاکش تر بود. با آرش کنارش بودیم. شانههای آرش در دستان من گرفتار. هردو پنهان از بغضی سرشار. آخرینها بودیم و همه میخواستند که مزارش را ترک کنیم. آرش قالیچه و گل را به کناری زد و مشتی خاک رااز گورش با خشم و حسرت در مشت فشرد. نشست. نشستیم. غم اما از همه جان بالا میزد و سر میرفت. آرش را کشیدم وبردم. و دیگر خون بود و نمک که دور از چشم دیکران فوران میزد از رود پنهان دل و گونه و روی و موی را خیس و نمکین میساخت. رفتیم. در ختمش دوست لاتی گفت: امیر خان وایسادم تا همه رفتن. بعد یه شیشه و تا گیلاس درآوردم از جیبم و یکی برا خودم و یکی برآ آقا داریوش ریختم. سهمش رو پاشیدم رو تربتش.
سنگی اکنون به تربتش افزوده شده. با غزلی از حافظ. ماهها گذشته. هنوز در رویاها میبینمش. هنوز خنده دلچسبش باچشمان هلالیاش در خواب مرا دلشاد میکند. و مزه حسرتی جانانه دم صبح جان من را تیره.
ایوان تهی است، و باغ از یاد مسافر سرشار.
در دره افتاب، سر برگرفتهای:
کنار بالش تو، بید سایهفکن از پا درآمده است.
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.
در خیرگی بوتهها، کو سایه لبخندی که گذر کند؟
از شکاف اندیشه، کو نسیمی که درون آید؟
سنگریزه رود، بر گونه تو میلغزد. شبنم جنگل دور، سیمای تو را میرباید.
ترا را از من ربودند، و این تنهایی ژرف است.
میگریی، و در بیراهه زمان سرگردان میشوی.
تلاش ایرانیان برای کشف یک ملت، آنان رابه دیوزگی ناسیونالیسم کشانده است. نابودن نقش« فرد» در تاریخ ما آنچنان ریشه دوانده که تلقی «ملت» تنها باشفتالوی تاریخ باستان و ستونهای پرسپولیس قابل هضم است. بیتوجه به اینکه حتی این نام را نیز دیگران برایشان ساختند. Perso که تنهااشاره به پارسان دارد که در جنوب غربی ایران در نزدیکی شیراز کنونی مرکزیت داشتند. و Polis که معنای شهر را به لاتین دارد.
امپراطوری ایران از دیرباز عملا معنای همزیستی و پذیرش سه گروه بزرگ از آرییان را دارد: مادها، پارتها و پارسها . اهمیت Aghabatana (بخوانید اکباتان یا همدان) با هفتهزار سال پیشینه کمتر از کمتر از Perspolis نیست. و زبان پارسی به سرزمین پارتیان توس، بدهی فراوان دارد. جفرافیای ایران فلات است. در این جغرافیا هر گروهی راهی برای ادامه وجود پیدا کرده است. پس از مرزبندی آخر قرن ۱۸ هم در شمال و هم در جنوب و خاور و باختر فلات ایران استانها به کشور تبدیل شدند. و چای فراوان در گلستانهای قجری رویید. و ساختمانی به نام سفارتخانه در مرکزتهران ساخته شد که سالها بعد، هنوز از زیباترین ساختمانهای تهران است با بافتی مدرن تهرانی و برجی انگلیسی، مدرنیتهای که در ساختمان مجلسی که فاصله چندانی با سفارتخانه ندارد پژاواکش شنیده میشود. منوچهری شد نام آن سه یا چهار راه سفارت.
برای ایرانی بودن، باید به اصل همزیستی و مسالمت پایبند بود. تنها راه یک جامعه فدرال این است. دمکراسی بدون تردید از نیازهای ماست. فدرالیسم هم! باید تاریخی و جغرافیایی ایرانی بود نه با مرزی که دیگران برایمان کشیدهاند. چه در دوسوی مرزهای اینچنینی اقوامی با پیشینه و منافع مشترک زندگی میکنند.در پیش گفتهام باید ایرانی بودن را دوست داشتنی کرد نه پارس بودن را. نسب ما در همزیستی است. و خیالی نیست که مادرت از کدام بخش فلات است و پدرت به چه قومی وابسته. آنها ایرانی هستند. ایران پارسشهر نیست. پارسشهر، شهرکی در نزدیکی کرج است!
این کار«مد و مه» گلستان رو تعریفش رو زیاد شنیده بودم.
امروز هوا ۱۰ درجه زیر صفر بود. برف و یخ هنوز فرمانروای طبیعت زیبا و خشن شمال است.شاملو بیصله میخواند ومن از نسب خویش بینصیب. بهاری که نیآمد و نوروزی که بر درگاه پنجره ماسیده، با سبزه بیطراوتش و ماهی بیجانش. ودلی که این بیجانی و بیطراوتی را با عشق روز نو تاب میآورد و غمی تاریخی بر تاریخی که جز از برداشتن سنت خویش بی دار و دود نمیخواست.
عساكر دستور يافتند هر جا فارسي ديدند که شال نو بر شانه انداخته يا كودكان رانقل و كشمش ميدهد و سكهاي به تهنيت عيد، يا اگر از پس روزني سيني ديدند كه سبزه گندم و جو و ذرت از آن سر بركرده، يا عطر سنبل در كوچهاي مستشان كرد و يا بر بامها ديدند بنفشه كاشتهاند به هوش باشندكه اينها از آثار نوروز گبران است پس وقت ضايع نكرده جامههاي نو بدرند، كودكان را تازيانه زنند، گلها را لگدكوب كنند، سبزههارا به جوي ريزند. كه اين مردم را اگر مجال دهند تا نوروز و عيد آتش ـ چهارشنبه سوری ـ كه مظهر پرستش آتش از سوي گبران است، و سده و ديگر رسوم گبران را برپا دارند زودباشد كه به عهد اجدادي برگردند و كفر از سر گيرند. درنگ نبايد كرد. مجالشان نشايد داد كه اينها به جادوي آتش و سنبل و شكرپاره ميخواهند فرزندان خود را بار ديگر به ضلال ـ گمراهي ـ بكشند
برگرفته از تارنمای نوری زاده
يه حساب دودوتاچهارتا گوشی زو داد دستم. نیمی از زندگی من تو فرنگ بسر شده. بقول بابای خدابیامرزم وقتی که داستانهای شگفت زندگیش رو برام تعریف میکرد: « انگار دیروز بود.» سبز و جوان و دلگیر از بیداد زمان با سیصد دلار امریکایی خاک ولایت را به ناچاری سوار بر ارابه ایران پیما ترک کردم. همراهان من گرچه همه سیز و جوان نه، دلگیر اما بودند و میدانستند که دلتنگ خواهند شد. من نه میخواستم ونه میتوانستم دریابم که دلتنگ خواهم شد. اما شدم. و با آن دلمردگی زمستانهای سرد شمال آمد که مثل درد کلیه پدر مزمن شد و هر زمستان آمد. درمیانه این دلمردگیم چون زمستان است و آسمان پیدا نیست و روز مجالی بیشتر از چند ساعت ندارد و آفتاب پنهان.
و دعاهای من که هر روز تکرارشان میکنم - برآ ای آفتاب ای خوشه خورشید، برآ ای آفتاب ای توشه امید - بیاثر و پروردگار دیر مدتی است که از این جغرافیا رفته است و گاها در میانه تابستان و برای خالی نبودن عریضه سرکی به آن میکشد.
دلمردهام و خورشید بامن نیز مرده. بیچاره نیما. یکسره روی زمین ابری است.
خود سانسوری هم غریب پدیدهای است. هم الان یک پاراگراف رو که نوشته بودم پاک کردم تا برام مایه دردسر نشه. حالا گیج موندم که از کجا شروع کنم. اینهم از مزایای جهانسومی بودنه. بگذریم.
در چند ماه اخیر با مستند ناهید پرشون و پیش از اون کار آقای دهنمکی مسیله خودفروشی یا بعبارت مذهبیش فحشا در بین بلاگرهای ایرانی گرم شده است. همه به پدیده خودفروشی یا با عینک ملیت و عجم و عرب تگاه میکنند و یا لنز سبز غیرت را بر چشم میزنند. فارغ از اینکه خودفروشی گذشته از لقبش، -کهنهترین شغل روی زمین- بخش جدایی ناپذیری از دمکراسی غربی است. زمینه رشدش سرمایهداری است و در بسیاری از دمکراسیهای غربی به عنوان شغل قانونی پذیرفته شده است. نمیخواهم به زمینهها و پیشینه و یا دلایل خودفروشی بپردازم که مورد این نوشته نیست. پرسش اما اینست که چگونه حضرات دمکراسی غربی را گرامی دارند اما با پیامدهایش با رگ گردن برخورد میکنند؟
بسیاری از ایرانیان مستند ناهید پرشون را نوعی پرخاش شخصی ایشان به خود تلقی کردند. میپرسم شما اگر زندگی دو زن معتاد روسپی را در نیس، لندن، آندلس یا نیواورلین به تصویر یکشید آیا تصویری بهتر یا زیباتر از دختران شیرازی مستند ناهید پرشون ارایه خواهید داد؟ پاسخ این پرسش با شما، واقعیت ایران اما این است که با سرانه ۲۵ ساله جمعیت ایران و رشد کمی آن در بیست سال اخیر، عدم امکان ازدواج و درآمد سرانه ۷۰۰۰ دلاری در سال که نابرابر تقسیم میشود، باید به انتظار افزایش و گسترش خودفروشی در ایران بود. تن نیز مانند دیگر کالاها بر اساس قواننین بازار ارایه میشود. عرضه و تقاضا. برای افزایش سرمایه صادرات یکی از گزینههاست. چون پسته میتوان خودفروشی را هم صادر کرد. نشانه آن همه کشورهای سابق اورپای شرقی است.
جانکلام اینکه خود فروشی را در ایران رو به توسعه تنها با توسعه و تقسیم عادلانه سرمایه میتوان درمان کرد. تمامی آن هم قابل درمان نیست چه نیاز بیمار گروهی در جامعه عرضه خودفروشی را عملی میسازد. برای اثبات این نظر نیاز به دلایل فراوان نیست همین بس که در ایران علیرغم مجازات سنگین برای خرید و فروش سکس، بازار خودفروشان داخلی گرم است و فیلمهای سکسی ایرانی دست بدست میگردد. این نیاز تنها به موقعیت اقتصادی افراد در جامعه هم مربوط نیست. چنانچه در کشورهای مرفه شمال اورپا نیز این درد را چاره نیست.
آقایان دمکراسی غربی بدون بازار خودفروشی ممکن نیست. پس تصمیم خود را بگیرید.
در واقع نه اصلاحطلبان تماما آزادمنش بودند و نه محافظهكاران تمامتخواه. در همهى اين دورانها قالى ايرانى رنگ، بافت و گرهى پيچيدهتر از آن داشته كه غرب تصورش را مىكرده است. بنابراين احمدىنژاد را نمىتوان در هيچيك از اين دو مقوله گنجاند. او بطور حتم يك محافظهكار نيست، بلكه به طبقهاى جديد تعلق دارد كه نمايندگان سياسىاش خود را «آبادگران ايران اسلامى» مىنامند. اينان از زمرهى رانتخواران و آقازادگان و قشر نوكيسگان نيستند. اينان آندسته از افراطيون و راديكالهايى هستند كه از اعماق تنگدست جامعهى خردهبورژوازى روستايى و پرولترهاى شهرى به فراز برخاستهاند. مقالهاى از روزنامهى «زوددويچه تسايتونگ» بهقلم رودولف كيملّى.
"اغلب زائران روز چهارشنبه به زيارت جمكران مىروند. اين هزاران زائر در مسجد كوچكى در نزديكى شهر قم بدنبال چاهى هستند كه بر پايهى باورهاى مذهبى عوام رابطهاى با امام دوازدهم شيعيان دارد. ايشان درخواستها و آرزوهاى خود را بر روى كاغذى نوشته بداخل چاه مىاندازند. و مىگويند كه جريان زيرزمينى آب اين درخواستها را بدست امام غائب مىرساند: افسانهاى كه مشابه آن را در بسيارى مناطق جهان اسلام و يا نزد ديگر اديان مىتوان شنيد.
به باور شيعيان «امام غائب» كه در سال ۹۴۱ ميلادى بعنوان جانشين بحق پيامبر اسلام در غارى در نزديكى سامره (در سرزمين امروز عراق) گريخته بود، در روز موعود بعنوان «مهدى» ظهور خواهد كرد و در روى زمين حكومت عدل را برقرار خواهد ساخت. و تا زمان ظهور وى طبق قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران فقيه عادل و عالِم، كه امروز رهبر روحانى آيتالله على خامنهاى است، به نيابت از سوى او حكومت خواهد كرد.
حال در زمان رياست جمهورى احمدىنژاد اين افسانه ابعاد گستردهترى به خود گرفته است. كابينهى وى مبلغى بالغ بر ۱۵ ميليون يورو را به بازسازى و گسترش جمكران اختصاص داد. اين شايعه هم كه هيأت دولت احمدىنژاد با "امام غائب" عهدى بسته و كاغذ عهدنامه را وزير ارشاد به چاه انداخته، آنقدر باورمند بود كه دولت مجبور شود اين عمل را بطور رسمى تكذيب كند. احمدىنژاد در برابر امامان جمعهى سراسر كشور هدف اصلى انقلاب را زمينهسازى براى بازگشت امام دوازدهم اعلام داشت. رئيس دولت همچنين از شخص خودش گفت، كه او نيز جزو كسانى است كه در انتظار ظهور امام بسر مىبرد و با افتخار خود را اصولگرا ناميد.
براى نخبگان تاكنونى، مردان اصلاحطلبى همچون محمد خاتمى، مرد ذینفوذ ديگرى كه هاشمى رفسنجانى است و رهبر روحانى على خامنهاى، چهرهى ناجى امام دوازدهم با وظايف روزانهى امور مملكتى كمتر رابطه داشته، و اى بسا اين چهره به هيچ وجه جزو نيازهاى مبرم ايرانىها نبوده است. برخلاف بقيه، احمدىنژاد مىخواهد تير امام زمان را در كمان سياست روز بگذارد، يا دستكم چنان حرف مىزند كه گويى دارد چنين مىكند. وى حتا در اجلاس عمومى سازمان ملل نيمى از نطق ۲۸ دقيقهاى خود را به امام زمان اختصاص داد. البته قابل درك بود كه او با اين كارش حضار را به خميازه اندازد. ولى رئيس جمهور در خانهاش گزارش داد كه نمايندگان حاضر در تالار عظيم سازمان ملل بشدت مبهوت او بودند، زيرا كه در مدت سخنرانى هالهاى از نور بر فراز سر او تابان بود. وى به يكى از فقهاى زعيم كه شگفتزده گوش به او سپرده بود، مىگفت: ”اغراق نمىكنم. آنها حتا مژه نمىزدند” و منظورش حاضران در جلسهى سازمان ملل بود. از اين گزارشدهى شرمگينانه در مورد هالهى نور نوار ويدئويى موجود است كه براى رئيس جمهور دردسرساز شده است. در اين فاصله متألهين و كلامشناسان بزرگ يك به يك از او فاصله مىگيرند و به گفتهى اكبر اعلمى، نمايندهى مجلس شوراى اسلامى "حتا چهرههاى مقدس اسلامى نيز چنين ادعاهايى نداشتهاند".
بايد پرسيد، احمدىنژاد با اين ژستهايش مىخواهد به چه چيزى برسد؟ در وهلهى نخست او مىخواهد در ميان تنگدستان، يعنى آن بخشى از مردم كه به معجزات باور دارد و در عين حال قربانى بيعدالتى، لجامگسيختگى، ارتشاء و بيكارى است، بعنوان نماد اميد و رحمت نمايان شود. حتا پيش از برگزارى انتخابات رياست جمهورى آيتالله محمد تقى مصباح يزدى، اين روحانىِ بهغايت محافظهكار احمدىنژاد را "برگزيدهى امام مهدى" نام نهاده بود، و خواسته بود كه مؤمنان به او رأى دهند. و امروز مصباح يزدى تنها روحانى الاهيدانى است كه رئيس جمهور از وى حرفشنوى دارد.
احمدىنژاد با گسترش يك كيش "مهدى" قدرتى را در خانهى خود بهم زده، بطوريكه خود را از هرم قدرت در جمهورى اسلامى رهانيده است. در مجلس اين كشور اعلام كرده كه ”توهين به رئيس جمهور جرم دارد” و در اطراف وى عمامهبسران چندانى نمىتوان يافت. افراد جديدى كه وى معرفى كرده، چهرههايى هستند بىتجربه، جوان، با آرمانى انقلابى، درسخواندهى دانشگاه كه با پول و امتيازات و منافع شخصى هنوز به فساد كشيده نشدهاند، با ذهنى باز براى جذب تكنيكهاى مدرن و همزمان صدها سال نورى دور از شيوهى زندگى قشرى كه ۲۵ سال تمام پيش از انقلاب بر ايران حكم راند. در صورتى كه اين نسل جديد خود را تثبيت كند، ديگر نمىتوان از "رژيم ملايان" سخن راند. اگر احمدىنژاد بتواند به تعهدات خود نسبت به امام زمان جامهى عمل بپوشاند و در اين راه موفقيتهايى كسب كند، بزودى ديگر به يك معمم روحانى بعنوان نائب امام زمان نياز نخواهد داشت. حتا نيازمند يك حكمران و امير نيز نخواهد بود.
احمدىنژاد به هنگام انتخابش بعنوان رئيس جمهور در يك خانهى محقر سه اتاقه در شرق تهران مىزيست و با يك اتومبيل پژوى سىساله رانندگى مىكرد. در اين فاصله به شمال شهر نقل مكان كرده، آنجا كه همه در آسايش و رفاهند و از هواى سالمترى ننفس مىكنند. رئيس جمهور "بدلايل عملىتر" در نزديكى يكى از قصرهاى رضاشاه اقامت دارد. دور تا دور حياط اندرونى را گذرگاههايى زير تاقگانها تشكيل دادهاند كه سقف آنها تا پنج متر مىرسد. با اين حال رئيس جمهور چايش را روى قاليچهى كاشان بر روى زمين مىخورد. وى جمعهها با يك اتومبيل نيسان پاترول به مسجد مىرود، جايى كه در كنار پيشنماز به سجده مىرود. و جمعيت به فرياد درود مىفرستد: ”احمدىنژاد ـ حزبالله!"
پرسشهاى ناگوار
احمدىنژاد سال آينده پنجاه ساله مىشود. همسرش كه در دانشگاه با او آشنا شده، همانند خودش داراى مهندسى مكانيك است. او علوم تربيتى نيز خوانده و به تدريس مشغول است. فرزند ارشد كه دختر است، امسال ازدواج كرده و در انتظار پايان دورهى مهندسىاش در رشتهى برق است. فرزند بزرگ پسر هم سال آخر رشتهى مهندسى ساختمان را مىگذراند و جوانترين فرزند نيز اخيراً ديپلم خود را گرفته است. از علاقمندى و تمايل به شعر، ادبيات و علوم انسانى در خانهى رئيس جمهورى كه بعنوان پسر يك آهنگر به تهران آمد خبرى نيست. كت كرمرنگ رئيس دولت اسلامى ايران در اين ميان به "كاپشن احمدى" معروف شده است.
احمدىنژاد علاقهاى به زندگى مجلل ندارد. از هواپيماى دولتى كه از سلطان برونئى خريدارى شده و در تولوز به آخرين تجهزات آراسته گشته، استفاده نمىكند. وزيرانش را ممنوع كرده اتومبيلهاى ضدگلوله از خارج كشور خريدارى كنند كه ارزش هريك سر به ۲۵۰ هزار تا ۴۵۰ هزار يورو مىزند. قالىهاى نفيس را از دفتر كارش جمعآورى كرده و كاخ سعدآباد را كه اقامتگاه ميهمانان بود، به ادارهى گردشگرى سپرده است. احمدىنژاد مىگويد: "در دولت من جايى براى اشراف نيست." و در جاى ديگر مىافزايد: "من درك مىكنم چرا برخى كه ۱۵ تا شغل و مقام داشتند و ماهى ۳۰ هزار يورو درآمدشان بوده، من را مورد انتقاد قرار مىدهند." احمدىنژاد دشمنان زيادى براى خود تراشيد، هنگامى كه با آغاز كارش گزارش مالى دقيقى از درآمد و هزينههاى دولت خواست.
از ۶۰۰ ميليارد دلار درآمد نفتى از زمان انقلاب در سال ۱۹۷۹ بدين سو، براى ۱۲۰ ميليارد دلار آن سند هزينهاى وجود ندارد. حتا نام دو تن از مردان قدرتمند رژيم، آيتاله مشكينى، رئيس مجلس خبرگانِ رهبرى و آيتاله شاهرودى، رئيس قوهى قضاييه جزو كسانى است كه رئيس جمهور از آنان بازخواست مالى كرده است.
او هرگز از عنوان رسمى «جمهورى اسلامى ايران» سخن نمىگويد، زيرا كه واژهى "جمهورى" عنصرى از حاكميت مردم دارد كه احمدىنژاد آن را رد مىكند. "ما انقلاب نكرديم كه به يك دمكراسى برسيم"، اين جملهاى است درج شده در يكى از برنامههايش. در تاريخ از ستايشگران جمال عبدالناصر، از پدران جنبش جهان سوم و نيز حسن البنّا، بنيانگذار اخوانالمسلمين است، سازمانى كه عبدالناصر رهبرانش را به دار آويخت. اين رئيس جديد دولت ايران اسلام را بديلى براى نظام حاكم بر جهانى مىداند كه ايران نبايد درهايش را به روى آن بگشايد. احمدىنژاد براى اين هدف به يك خصم نياز دارد: اسرائيل، كه از آن بشدت بيزار است و به يك مناقشه محتاج و آن گسترش توان هستهاى ايران است. پيشنهاد قابل قبول براى طرفين كه غنىسازى اورانيوم در روسيه صورت گيرد را اصلا نمىخواهد حتا بشنود و مىپرسد: "چه تضمينى براى ما هست كه در آينده مواد سوختى را به ما برسانند؟" و مىافزايد: "شايد فردا كه به آنها وابسته شديم، بيايند و مواد سوختى را بهموقع به ما نرسانند و يا بخواهند با قيمت بالا بدهند."
در ميان برادران ديروز
پيشنماز مسجدى كه احمدىنژاد به آنجا مىرود در كنارش يك قبضه كالاشنيكوف روى فرش گذارده است. رئيس جمهور خود از رزمندگان و جانبازان دوران جنگ عليه عراق است. وى برادران سابق سپاه پاسداران را براى مقامات مهم دولتى ترجيح مىدهد. از خبرنگاران خوشش نمىآيد، بويژه از آنانكه پرتجربهتر و مسنتر هستند و پشتشان به حمايتهاى داخل و خارج كشور گرم است. او جوانترها را ترجيح مىدهد، زيرا كه راحتتر مىتوان آنها را مرعوب كرد. سايت اينترنتى ارتش اواخر ماه اكتبر فهرستى از نام ۲۱۰ خبرنگار را انتشار داد كه از نظر رئيس جمهور بيشتر سزاوار اعدام هستند. تصويرى كه غربىها از صحنهى سياسى ايران داشتند، تصويرى ساده و در عين حال غلط بود: در يك سو اصلاحطلبان بودند كه مىخواستند همه چيز را بهتر كنند و در طرف ديگر محافظهكاران كه در راهشان خرابكارى مىكردند.
در واقع نه اصلاحطلبان تماما آزادمنش بودند و نه محافظهكاران تمامتخواه. در همهى اين دورانها قالى ايرانى رنگ، بافت و گرهى پيچيدهتر از آن داشته كه غرب تصورش را مىكرده است. بنابراين احمدىنژاد را نمىتوان در هيچيك از اين دو مقوله گنجاند. او بطور حتم يك محافظهكار نيست، بلكه به طبقهاى جديد تعلق دارد كه نمايندگان سياسىاش خود را «آبادگران ايران اسلامى» مىنامند. اينان از زمرهى رانتخواران و آقازادگان و قشر نوكيسگان نيستند. اينان آندسته از افراطيون و راديكالهايى هستند كه از اعماق تنگدست جامعهى خردهبورژوازى روستايى و پرولترهاى شهرى به فراز برخاستهاند.
بهرحال معضلات جامعهى ايران در كنار رئيس جمهورش احمدىنژاد چندبرابر فربهتر شدهاند. همين چندى پيش در كلانشهر ۱۲ ميليونى تهران مدارس چند روزى بسته ماندند، بدليل شدت آلودگى هوا و خطرات ناشى از آن. كارشناسان محيط زيست مىگويند تمامى پرندگان تهران را ترك كردهاند، نه گنجشكى بر شاخكى، نه عقابى بر فراز ذروهى البرز. كلاغها نيز ترك اين ديار گفتهاند."
برگردان: داود خدابخش
برگرفته از صدای آلمان
به گزارش ساندیتایمز، اسراییل برنامهای برای حمله به تاسیسات هستهای ایران در ماه فرودین سال آینده دارد. بنا بر این گزارش آریل شارون دستوری برای آمادهباش ارتش اسراییل برای حمله احتمالی صادر کرده است. گزارش ادامه میدهد که جاسوسان اسراییلی در ایران محلهای غنی سازی اورانیم را شناسایی کردهاند. به روایت منابع ارتشی اسراییل به ساندی تایمز، ایران این مراکز را از دید بازرسان آژانس بین اللمللی هستهای پنهان نگاه داشته است. این منابع نظامی ادعا میکنند که ایران تا مارچ ۲۰۰۶ به اندازه کافی اورانیم غنی شده دارد که بتواند سلاح هستهای بسازد.
اشاره میرزا: پس چرا شارون و همکاران تروریستش آدرس این مکانها را به آژانس بیناللملی هستهای نمیسپارند تا آژانس به سراغ ایران رود. آیا این ترفند هم مانند مجهز بودن عراق به سلاحهای کشتار جمعی پیشدرآمدی برای جوسازی علیه ایران و مقدمات برخورد نظامی را فراهم کردن نیست؟
۱۲۰ کشته حاصل سقوط هواپینای هرکولس آمریکایی در متعلق به نیروی نظامی ایران بود. تلاش و دلیری خلبان برای جلوگیری از برخورد به ساختمان قابل تقدیر است. این اما در صورت مسیله تغیری نمیدهد. کابوس اینگونه حوادث مدتهاست که ذهن من و بساری دیگر را اشغال کرده. دیروز این دیگر تنها یک کابوس نبود. واقعیت تاخی بود که بر کابل تمامی خبرگذاریهای دنیا چرخ میزد. فرودگاه مهراباد آمریکایی نیست. درگیر تحریم هم نیست. فرودگاه مهرآباد سالهاست که دیگر نه ظرفیت و نه امکانات یک فرودگاه بینالمللی را دارد. فرسودگیاش، زشتیاش، تنگ بودنش برای این تعداد پرواز روزانه به تهران و مهمتر از همه در میان شهر بودنش، هر کدام به نوبه خود دلیل محکمی است برای جانشین کردن فرودگاه آیتالله خمینی بجای مهراباد.
آقایان سپاهی از بروکراسی و پرستیژ بکاهید و فرودگاه امام را به دست کارکنان سازمان هواپیمایی کشور بسپرید تا دیگر سقوط یک هواپیما کودکان غرق خواب بعد از ناهار را در خانه خود به اتش نکشد. درب فرودگاه مهر آباد را هم ببنندید ویا موزهاش کنید. چه اگر یک بوینگ در اکباتان سقوط کند دیگر داس مرگ تنها ۱۲۸ نفر را درو نخواهد کرد. آنگاه هزاران نفر قربانی سهلانگاری شما خواهند شد. فرودگاه مهرآباد را تعطیل کنید برای خدا، برای مردم، برای خودتان.